حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۴۰۰ سه شنبه ۳۱ فروردين     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
 خود امام حسین علیه‌السلام کار را درست خواهد کرد!
من حاضر نشدم به راننده التماس کنم که ما را برساند. چون از ابتدای مسیر هم انگار راضی نبود و بلافاصله زمانی که گفت پیاده شوید، پیاده شدیم. دختران شعیب برای این‌که سربار مردم نباشند به چوپانی مشغول شدند. من هم گفتم خود امام حسین علیه‌السلام کار را درست خواهد کرد...

سال 75 بود. دهه‌ی محرم. شب شام غریبان. من به همراه خانمم به منطقه ای در استان کرمان برای تبلیغ رفته بودم. آن زمان منبرهای کرمانی‌ها طوری بود که تا دیروقت طول می‌کشید. ساعت 10 شب یکی از منبرهای من تمام شد و منبر بعدی ساعت 11 در شهر سیرجان بود. در امامزاده‌ای منبر رفته بودم. صاحب مجلس که همان متولی امامزاده بود، یکی از جوانان پای منبر را صدا زد و از او خواست تا مرا به مجلس بعدی‌ام در سیرجان برساند. تقریباً چهل و چند کیلومتر تا سیرجان راه بود. من و خانمم داخل ماشین نشستیم و راه افتادیم. به نظر می رسید که راننده راضی نبود که ما را برساند. تو رودربایستی مانده و لذا قبول کرده بود. چون احتمالاً می‌خواست همراه دوستانش که در مجلس قبلی بودند باشد. قرار بود بیش از 2 هزار نفر را شام بدهند و وسط مجلس قرعه به نام او خورده بود که ما را برساند. ماشینش از این تویوتاهای چهارچراغه قدیمی بود. ناراحتی هم در چهره‌اش موج می‌زد. خیلی سریع می‌رفت. صدای سنگریزه‌های خیابان که به کف ماشین برخورد می‌کرد نشان می‌داد که چه عجله‌ای دارد. من و خانمم مثل دو نفر غریب، مثل طفلان مسلم نشسته بودیم عقب و هیچ‌چی هم نگفتیم. جاده هم کاملاً تاریک بود. رسیدیم به کنار جاده. از کنار جاده تا شهر و محل سخنرانی من تقریباً 17 کیلومتر راه بود.

گفت: این‌جا پیاده شین! ما باید برگردیم. کار داریم.

خانمم گوشه‌ی عبای مرا کشید و آرام به من گفت: این جا که نباید ما را رها کند!

آن‌جا نه پلیس راهی دیده می‌شد، نه ایست و بازرسی‌ای و نه حتی چراغی! متروک و خلوت!

به او گفتم: صبر داشته باش!

آمدیم پایین و راننده هم بلافاصله دور زد و با سرعت مسیری که آمده بود را برگشت.

شب شام غریبان و شب آخر مجلسم در سیرجان بود. هیئت‌ها احتمالاً دم گرفته و به محل سخنرانی رسیده بودند و من و همسرم وسط جاده‌ای در بین راه مانده بودیم.

من خودم یه اصطلاحی دارم که همیشه می‌گویم؛ شاید خیلی ‌های دیگر هم به زبان دیگر این را بگویند. من می‌گویم: امام حسین نمی‌گذارد جنسش روی زمین بماند. بالاخره پشتیبان سربازان کوچک خودش هست.

خیلی وحشتناک بود وقتی ماشین‌ها از کنار جاده عبور می‌کردند. آسفالت می‌لرزید و من و همسرم تک و تنها در آن تاریکی نمی‌دانستیم چه بکنیم.

من حاضر نشدم به راننده التماس کنم که ما را برساند. چون از ابتدای مسیر هم انگار راضی نبود و بلافاصله زمانی که گفت پیاده شوید، پیاده شدیم. دختران شعیب برای این‌که سربار مردم نباشند به چوپانی مشغول شدند. من هم گفتم خود امام حسین علیه‌السلام کار را درست خواهد کرد.

یک مرتبه یه ماشین ترانزیتی تا ما را دید راهنما زد و 50 متر جلوتر نگه داشت. ماشین خیلی بلند بود. اول من سوار شدم و بعد دست خانمم را گرفتم و او را بالا کشیدم.

گفت: حاج آقا شما نمی‌ترسید تو این کویر، این‌جا، این موقع شب!؟

جریان را تعریف کردم، اما هرگز از آن جوان گله‌ای نکردم و حق را به او دادم که خاطره‌ی بدی در ذهن راننده‌ی تریلی از افراد هیئتی و مذهبی ایجاد نشود. حرمت عزای امام حسین علیه‌السلام را نگه داشتم.

جالب این‌که با راننده‌ی تریلی خیلی دوست شدیم و او با همان تریلی ما را آورد تا درب هیئت سیرجان و رأس ساعت رسیدیم و من هیچ‌گاه این جریان را فراموش نمی‌کنم.

البته از این دست اتفاقات در زندگی طلبگی بسیار اتفاق می‌افتد و لطف ائمه معصومین و امام زمان علیهم‌السلام همواره با ما بوده است.

نقل خاطره از حجت الاسلام والمسلمین ایزدخواه

تهیه و تنظیم: سایت رسالات

تاريخ: ۱۳۹۵/۷/۱۱
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
تربیت مبلغ خواهران
کوثر هدایت 98
کارگاه مطالعات سینمایی
نقد مسیحیت
نقد عرفان های نوظهور
پاسخگویی به شبهات مذهبی
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal