حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۶ تير     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی-تبلیغی رسالات:
 سيري به سوي بي‌‌کرانگي جان
در نظر بگيريد شب‌ هنگام چند کودک را که در خانه‌‌اي تنها به ‌سر مي‌‌برند همراه با سکوت شب، ناگهان يك برگ از درخت مي‌‌افتد، يكي‌ با پذيرفتن ساخته‌‌هاي وَهمش مي‌‌گويد: دزد د‌ر خانه است! و توهُّم وجود دزد را در ذهن بقيه به عنوان واقعيت بيروني شکل مي‌‌دهد. به همديگر مي‌‌گويند: بياييد...

«يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا وَ لَا تَظْلِمْ كَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر».

اى فرزندم! خود را ما بين خود و ديگران ملاك و ميزان قرار ده، پس براى ديگران آن چه را بپسند كه براى خود مى‏پسندى، و بر ديگران مپسند آن چه را كه بر خود نمى‏پسندى، بر ديگران ستم روا مدار همان طورى كه نمى‏خواهى بر تو ستم شود و نيكى كن چنان كه دوست دارى بر تو نيكى شود، آن چه را كه از ديگرى ناپسند مى‏شمارى، از خود ناپسند شمار و از مردم خشنود باش بدانچه كه خشنود مى‌شوي براى آن‌ها از طرف خودت، آن چه را كه نمى‏دانى مگو هر چند كه دانسته‏هاى تو اندك است و آن چه را كه دوست ندارى در باره تو بگويند، تو نيز مگو و بدان كه پيشاپيش تو راهى است دراز و رنجى جانگداز و تو بى‏نياز نيستى در اين تكاپو از جستجو كردن به طرزى نيكو. توشه خود را به اندازه گير چنان كه تو را رساند و پشتت سبك ماند.

حضرت اميرالمؤمنين علیه‌السلام در ادامه نصايح و دستورالعمل‌هاي حکيمانه به فرزندشان مي‌‌فرمايند: در راستاي هرگونه قضاوت و داوري که مي‌خواهي نسبت به ديگران انجام دهي، همواره خود را در نظر بگير و با چنين توجهي هرچه را براي ديگران مي‌خواهي همان را براي خود دوست داشته باش و آنچه را براي ديگران نمي‌خواهي هماني باشد که براي خود نمي‌خواهي. تا از اين طريق يک نحوه اتحاد روحاني بين تو و بقيه‌ی انسان‌‌ها برقرار شود و جانت وسعت يابد و از زندان تنگ خودخواهي و فردگرايي آزاد گردي.

جان انسان به جهت مجرد بودنش محدود به هيچ مکان و زماني نيست و لذا وسعت آن بيکرانه است، حال اگر انسان‌‌ها در انتخاب خود سعي کنند مطابق بيکرانگي روحشان عمل کنند، در واقع به جانشان جفا نکرده‌‌اند و آن را در جاي خود قرار داده‌‌اند.

در راستاي آزاد کردن جان از محدوديت‌‌ها و تنگناهاي رواني در ادامه توصيه مي‌‌فرمايند: «ظلم نکن، هم‌چنان که نمي‌‌خواهي به تو ظلم شود» تا مرزها و دوگانگي‌‌ها که سخت آزار دهنده است و موجب کينه و حسد مي‌‌شود و منشأ خاطرات آزاردهنده است، همگي از صحنه‌ی روح و روان انسان رخت بربندد و نيز مي‌‌فرمايند:

«وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ»

هم‌چنان که دوست داري برخورد ديگران با تو محبت‌‌آميز و نيکو باشد، تا بتواني از منظر دوستي به ديگران، با آن‌‌ها ارتباط داشته باشي، خود نيز با چنين اراده‌‌اي با ديگران برخورد کن، تا ببينند در سراسر قلب تو کوچک‌‌ترين لکه‌ی کدورتي نسبت به آن‌‌ها وجود ندارد.

«وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ»

حال که مي‌‌خواهي در دشت جان انسان‌‌ها به زيباترين شکل به تماشا وارد شوي، پس هر آن‌چه را براي خود نمي‌‌پسندي و نمي‌‌خواهي خودت به آن آلوده باشي، براي ديگران مپسند و تلاش کن دامن بقيه نيز از آلودگي‌‌ها مبرا باشد، زيرا گمشده‌ی انسان‌‌ها محبتي است که با آلودگي‌‌ها هرگز رخ نمي‌‌نمايد و حتي امر به معروف و نهي از منکر بين مؤمنين در راستاي محبت هر چه بيشتر به همديگر است و براي اين است که بتوانند عوامل يگانگي را پايدار دارند و زمينه‌ی دوگانگي‌‌ها را از دامن يکديگر پاک کنند.

«وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ»،

بنگر و عوامل خشنودي و رضايت جان خود را بشناس، آن‌‌گاه سعي کن با ايجاد همان خشنودي‌‌ها در ديگران، عملاً خشنودي خود را به ديگران هديه دهي، کاري کن که منشأ فوران خشنودي براي ديگران باشي. وقتي از سايه‌‌ی سياه خودبيني و خودخواهي و خودپرستي متنفر شدي و خواستي از آن رهايي يابي، يک راه جلو تو باز مي‌‌شود و آن اين‌که هرچه تو را خشنود خواهد کرد، همان از طرف تو به مردم برسد و نيز راضي و خشنود باش که از طرف مردم همان به تو برسد بدون آن‌‌که از مردم انتظارهاي زياد داشته باشي. همان‌‌طور که انتظار داري مردم موقعيت تو را درک کنند و از تو انتظار زياد نداشته باشند.

راستي که تذکر فوق جهت نجات از حجاب‌‌هاي خودبيني و خودخواهي و خودپرستي چقدر راهگشا است، که انسان دائماً خود را جاي مردم قرار دهد.

هنر شناخت ناداني‌‌ها

حضرت در ادامه مي‌‌فرمايند:

«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛

آن چه را كه نمي‌‌داني نگو، و اگر آنچه مي‌‌داني كم و اندک است، باز مگو.

ما به همان اندازه که وظيفه داريم انسان‌‌ها را از حقايق آگاه کنيم، وظيفه داريم آگاهي‌‌هاي ناقص به انسان‌‌ها ندهيم و در مواقعي که دانايي ما در موضوعي ناقص است بايد سکوت کرد حتي اگر به جهت اين‌‌كه چيزي نمي‌‌گوييم گمان كنند به کلي علم نداريم.

آري! آن چه نمي‌‌داني نگو و هرچند اطلاع کمي از موضوعي داشته باشي باز بايد اظهار نظر نکني، زيرا آن اطلاعات کم به نحوي همان ندانستن به حساب مي‌‌آيد که بايد اظهار نظر نکرد. ممکن است با سکوت تو فکر کنند اصلاً نمي‌‌داني، بسيار خوب، اين طور فکر کنند، خطر هلاکت در اظهار نظر نسبت به اين‌‌که فکر کنند چيزي را نمي‌‌داني بسيار بيشتر است. اگر خوب دقت كنيد، تذكر عجيبي است. تأکيد مي‌‌فرمايند: آن چه را كه نمي‌‌داني يا کم مي‌‌داني، نگو تا در راستاي يگانه ‌شدن با جان انسان‌‌ها، آن‌‌‌ها را گرفتار جهالت نکرده باشي. البته در ابتدا خيلي كار مي‌‌برد تا آدم به مرحله‌‌اي برسد كه اولاً؛ ناداني‌‌هايش را بشناسد. ثانياً؛ در راستاي خدمت به ديگران خود را در موضوعي که علم کافي به آن ندارد، عالم نشان ندهد. متأسفانه كم‌‌اند انسان‌‌هايي که ناداني‌‌هايشان را بشناسند و وَهميات و حدسيات خود را علم به حساب نياورند، اين يك شعور بلند مي‌‌خواهد. شعور و آگاهي به خلأهاي نفس يک نوع شعور اساسي به خود است. درست به همان اندازه که کم‌اند انسان‌‌هايي که به ناداني‌‌هايشان آگاه باشند، انسان‌هايي كه دانايي‌‌هايشان کم است ولي خودشان را خيلي عالم مي‌‌دانند، بسيار زيادند. بايد متوجه باشيم اگر خودمان را خيلي فهيم و عالم مي‌‌دانيم به اين علت است كه نور عقلمان به ضعف‌‌هايمان نيفتاده است تا ناداني‌‌هايمان نمايان شود، به عبارت ديگر نور عقلمان كم است، و به واقع آزاد شدن از تَوهُّمِ دانايي كار مشكلي است. در نظر بگيريد شب‌ هنگام چند کودک را که در خانه‌‌اي تنها به ‌سر مي‌‌برند همراه با سکوت شب، ناگهان يك برگ از درخت مي‌‌افتد، يكي‌ با پذيرفتن ساخته‌‌هاي وَهمش مي‌‌گويد: دزد د‌ر خانه است! و توهُّم وجود دزد را در ذهن بقيه به عنوان واقعيت بيروني شکل مي‌‌دهد. به همديگر مي‌‌گويند: بياييد فرار كنيم! و همگي‌ به طرف كوچه فرار مي‌‌کنند، بعد هم، قسم مي‌‌خورند كه دزد در خانه است. اين‌‌ها بين واقعيت و صورت ذهني که از طريق وَهم ايجاد شده است فرقي نمي‌‌گذارند و به عبارت ديگر ناداني‌‌هايشان را نمي‌‌شناسند. در نتيجه يك احتمال ضعيف ذهني را علم كامل به واقعيت مي‌دانند و روي آن قسم‌‌هاي غليظ هم مي‌‌خورند و هرگز هم نمي‌‌پذيرند که حرفشان واقعيت ندارد. اگر خودمان را بررسي كنيم، خواهيم ديد ما هم مثل آن کودکان گاهي يك احتمال ضعيف ذهني را علم كامل به واقعيت مي‌‌دانيم و در نتيجه با حدس‌‌ها و پيش‌‌فرض‌‌هاي خودمان زندگي مي‌‌کنيم، گاهي با آن‌‌ها خوشيم و گاهي هم با آن‌‌ها درگير مي‌‌شويم. در حالي‌ که گفت:

دور مي‌بيني سراب و مي‌دوي/ عاشق آن بينش خود مي‌‌شوي

حضرت با اين توصيه‌ی مهم مي‌‌فرمايند؛ بيا و ناداني‌‌هايت را بشناس و واقعاً اين هنر بزرگي است و البته شعور والايي هم مي‌‌خواهد.

پس وقتي مي‌‌فرمايند: «وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛ آن چه را نمي‌‌داني نگو و نيز آن چه را هم کم مي‌‌داني جزء ناداني‌‌هايت به حساب آور و نگو، در واقع مي‌‌خواهند ما را وارد يک زندگي پاک و زلال بگردانند که گرفتار هيچ کدورت و ظلماتي براي خود و ديگران نباشيم.

اين کمال فوق‌‌العاده‌‌اي است که انسان علاوه بر ناداني‌‌هايش، دانايي اندکش هم برايش معلوم شود و نه ‌تنها آن‌‌ها را بشناسد، بلکه هرگز آن‌‌ها را پنهان و به عنوان دانايي‌‌هاي خود طرح نکند.

از چه مي‌‌ترسيم؟ مي‌‌خواهيم چه چيزي را پنهان کنيم؟ چه اشکالي دارد كه كم‌‌دانستن ما براي بقيه روشن شود؟ اولين نفعش براي خود ما است تا بقيه بيش از آن چه كه هستيم از ما انتظار نداشته باشند. دومين نتيجه‌‌اش هم اين است که به ديگران چيزي نگوييم که گمراه شوند و وبالش علاوه بر دنيا، در قيامت ما را گرفتار کند. سومين بركتش هم اين است كه تواضع و خشوعمان را از دست نمي‌‌دهيم و چهارمين فايده‌‌اش هم آن است که وقت ما صرف مراجعاتي که نمي‌‌توانيم به آن‌‌ها جواب نتيجه‌‌بخش دهيم، نمي‌‌شود. و هزاران هزار فايده‌‌اي که عقل ما متوجه آن‌‌ها نيست و حضرت اميرالمؤمنين علیه‌‌السلام به آن‌‌ها توجه دارند و به همان جهات بر آن تأکيد مي‌‌فرمايند.

از طرف ديگر در اين توصيه، يک نحوه تعادل روحي براي فرد و يک نحوه تعادل اجتماعي براي ديگران پديد مي‌‌آيد. پس باز قلبمان را متوجه سخن امام علي علیه‌‌السلام مي‌‌کنيم که مي‌‌فرمايند: آن چه را نمي‌‌داني مگو و نيز اگر آن چه مي‌‌داني اندک باشد آن را هم مگو، و نگران مشخص‌شدن ناداني خود مباش که بهره‌‌هاي فراواني در آن هست.

يک وقت انسان بدون آن‌که چيزي در چنته داشته باشد ادعا مي‌‌کند، چنين شخصي دائم بايد جان بکند تا آبروي دروغين خود را پنهان کند. گفت:

ما چرا چون مدعي پنهان کنيم/ بهر ناموس مزوّر جان کنيم؟

وقتي خواستيم آبروي دروغيني براي خود حفظ کنيم هر روز نگران هستيم که نکند افشاء شود. گفت:

اين‌ همه غم‌‌ها که اندر سينه‌‌هاست/ از بخار و گرد و باد و بود ما است

بعد حضرت مي‌‌فرمايند:

«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ»؛

و آن چه را دوست نداري در مورد تو بگويند براي ديگران مگو.

چرا که در راستاي يگانگي با جان بقيه‌ی انسان‌‌ها و بهره ‌بردن از انواري که خداوند به جان آن‌‌ها افاضه مي‌‌کند، بايد آفات اين يگانگي را شناخت و از آن سخت بر حذر شد. وقتي سخناني را نمي‌‌پسنديم که در مورد ما بگويند و وقتي جان بقيه را از جان خود جدا نمي‌‌دانيم، تلاش مي‌‌کنيم آن سخنان را در مورد بقيه هم به ‌کار نبريم تا به پهن‌ دشت جان آن‌‌ها، راهمان دهند.

حضرت مي‌‌خواهند بفرمايند اگر اين دستورالعمل‌‌ها را رعايت نکني زندگي‌‌ات به کلاف سردرگمي تبديل مي‌‌شود که راه ورود به عالم نور به ‌کلي در آن ناپيدا است و در ظلمات خود فرو مي‌‌روي و نه‌ تنها در شخصيت فردي دچار مشکل مي‌‌شوي، اصلاً جامعه از تعادل خارج مي‌‌شود؛ به عکس از طريق به كار بردن چنين توصيه‌‌هايي روح در بستر خاصي از آرامش و تعادل قرار مي‌‌گيرد كه منجر به سير و سلوك او به طرف حق خواهد شد. چون تا اتحاد روحي بين انسان‌‌ها حاصل نشود، روح‌‌ها جهت الهي به خود نمي‌‌گيرد و لذا فرمود:

جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان‌‌هاي مردان خداست

به همين جهت خدا را جانِ جان و يا جانان مي‌‌گويد، زيرا همه‌ی جان‌‌ها به خدا متصل است و لذا به همان اندازه که از تنگناي خودخواهي آزاد شويم و به جان‌‌ها نزديک شويم، به جانان نزديک شده‌‌ايم. لذا در وصف امام زمان (عج) گفته‌‌‌اند:

اي رهيده جان تو از ما و من/ اي لطيفه روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون يک شود آن يک تويي/ چون که يک جا محو شد، آن يک تويي

پس انسان کامل با همه‌ی جان‌‌ها متحد است و هرکس به همان اندازه که موانع يگانگي با جان انسان‌‌ها را دفع کرد به انسان کامل نزديک است و توصيه‌ی حضرت در فرازي که گذشت در راستاي دفع موانع يگانگي با جان انسان‌‌ها است تا به انسان کامل نزديک گردد.

منبع: کتاب فرزندم این چنین باید بود، ج 2، اصغر طاهرزاده.

تاريخ: ۱۳۹۴/۱۰/۲۰
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
کارگاه مطالعات سینمایی
دوره مسیحیت
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal