حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ پنج شنبه ۸ اسفند     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
 نفس مطمئنه امام حسین علیه السلام و اضطراب های امروزی
مشکل دنيا اين است که مشکلات مادي اش را دارد حل مي ‌کند، اما در مشکلات معنوي اش گير کرده و آرامش ندارد. در خانواده‌ هاي مرفه که عروس و داماد از نظر مالي هيچ مشکلي ندارند، مشکلات معنوي آن ها را اذيت مي ‌کند. آمار طلاق، دعوا، حرف هاي ناروا...

 
 
 
 
 

يکي از سوره‌ هاي قرآن کريم سوره مبارکه «فجر» است که در آيه‌ هاي آخرش مي ‌فرمايد: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏» (فجر/ آیات 27 تا 30)

من در اين جلسه مي ‌خواهم درباره اين آيه صحبت کنم. چون بين اين سوره و امام حسين عليه السلام رابطه ‌اي وجود دارد، يکي از نمونه‌ هاي روشن «نفس مطمئنه» روح مقدس امام حسين عليه السلام است. من اين آيه را مي ‌نويسم، ترجمه مي‌کنم و مقداري هم در مورد دل آرام صحبت مي ‌کنم در مقابل وحشت و دلهره و اضطرابي که در همه جا هست.

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏» مي ‌گويند: هر چه امام حسين عليه السلام به ظهر عاشورا نزديک تر مي ‌شد هيجان و بر افروختگي صورت ايشان بيشتر مي ‌شد. مثل يک کسي که مدت ها عزيزش را نديده است، وقتي به وطنش بر مي ‌گردد و به کوچه‌ شان مي ‌رسد در آن لحظات آخر مي ‌دود. چون هر چه به خانه نزديک تر مي ‌شود هيجانش هم بيشتر مي‌ شود.

عزاداران امام حسين عليه السلام وقتي به مراکز عزاداري مي‌ رسند لب درگاه صداي يا حسين آن ها بيشتر مي ‌شود. حاجي‌ ها که مي ‌روند مکه، همين که به مکه نزديک مي ‌شوند هيجانشان بيشتر مي ‌شود. زوار کربلا قبل از آن که وارد کربلا شوند همين که گنبد را مي‌ ديدند يک پولي به شاگرد شوفر مي ‌دادند و اسمش را گذاشته بودند: گنبد نما، يعني از آنجا ديگر وارد حريم و حرم مي‌ شدند و شوقشان بيشتر مي ‌شد. عرض کردم علت اين كه اين بحث را انتخاب کرده ‌ام به خاطر وجود رابطه ‌اي بين اين آيات و امام حسين عليه السلام است. جاي اين بحث هم در مرقد مطهر حضرت امام رحمت الله عليه است. که ايشان هم در وصيتنامه‌ شان فرمودند: من با دلي آرام... الان کمبود دنيا چه است؟ آيا اف 14 و اف 16 و هواپيما و کشتي و قايق و کامپيوتر و انرژي اتمي و پل و ضد هوايي و ضد دريايي و زير دريايي و... است؟ دنيا در اين مسايل پيشرفت مي ‌کند و ما هم نبايد از دنيا عقب بمانيم بلکه بايد از آن ها جلو بزنيم.

چيزي که دنياي امروز ندارد دل آرام است. هر چه در کشورها آمار دانشگاه بالا مي ‌رود، دلهره و اضطراب و مصرف قرص خواب و داروهاي مخدر و سيگار و ترياک و شراب و پرداختن به لهو و لعب و... بالا مي ‌رود. اگر از شما سؤال کنند که مشکل دنيا چيست، شما نمي‌ گوييد: مشکل دنيا پارک و اتوبان و... است، بلکه خواهيد گفت: مشکل دنيا اين است که مشکلات ماديش را دارد حل مي ‌کند اما در مشکلات معنويش گير کرده است، آرامش ندارد. در خانواده‌ هاي مرفه که عروس و داماد و... از نظر مالي هيچ مشکلي ندارند اما مشکلات معنوي آن ها را نيز اذيت مي ‌کند. آمار طلاق، دعوا، حرف هاي ناروا و... بين خانواده ‌هاي مرفه هم وجود دارد.

اين طور نيست که همه مشکلات در خانواده‌ هاي فقير باشد (به خاطر فقر) گاهي دعواها بر سر سرمايه است. اين طور نيست که همه زنداني ‌ها در اثر فقر دزدي کرده ‌اند. بعضي زنداني ‌ها تاجر بوده ‌اند اما بر اثر حرص به دزدي دست زده ‌اند. 30 ميليون داشته اما مي ‌خواسته 40 ميليون داشته باشد. شاه که فقير نبود ولي حرص داشت. پس از مشکلات اصلي مشکل آرامش است. درباره «آرامش» مي ‌خواهم مقداري صحبت کنم. آن اطميناني که مهم است اطمينان زمان مرگ است. قرآن مي ‌فرمايد: هر که فکر مي ‌کند آدم خوبي است نبايد از مرگ بترسد اگر به او گفتند: 17 روز بيشتر به مرگ شما نمانده، خودش را نبازد. «قُلْ يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ» (جمعه/ 6) اگر فکر مي ‌کنيد آدم حسابي هستيد نبايد از مرگ بهراسيد. هر کس از مرگ مي ‌ترسد پيداست که کارش درست نيست.

راننده اگر بنزين دارد رانندگي ‌اش هم خوب است، ماشينش هم سالم است، جاده را هم بلد است، لاستيکش هم سالم است، خلافي هم مرتکب نشده،... اگر به او بگويند كه چند کيلومتر ديگر پليس ايستاده، او هيچ دلهره ‌اي نخواهد داشت. اصلا برايش مهم نيست که در آنجا پليس باشد يا نباشد. تمام راننده‌ هايي که مي ‌ترسند حتما يک موردي دارند. يا خلاف مي ‌روند، يا بنزين ندارند، يا قاچاق بار کرده‌ اند و.... براي آدم حسابي فرق نمي ‌کند اما در عمل نمي ‌تواند آن را انجام دهد. خيلي طرح ‌ها موقع عمل، اجرا نمي ‌شود، يا به گونه ‌اي ديگر اجرا مي ‌شود، گاهي بهتر عمل مي ‌شود گاهي هم بدتر. مثلا شما نذر مي ‌کني اگر بي پول شدي خمس مالت را مرتب بدهي يا اين که در راه ابالفضل العباس عليه السلام خرج کني، اين در دنياي بي پولي است، ممکن است وقتي پولدار شدي همه اين ها را فراموش کني.

طرح هاي خطرناک هم همين طور است، آدم مي ‌گويد: اگر او را بگيرم مي ‌کشمش! وقتي او را مي‌ گيرد دلش نمي ‌آيد حتي به او يک سيلي هم بزند! برادران يوسف عليه السلام وقتي ماجراي قتل آن حضرت را طراحي مي ‌کردند گفتند: يوسف (عليه السلام) را پرت مي‌ کنيم در چاه «وَ أَلْقُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ» (يوسف/ 10) پرتش مي ‌کنيم درون چاه: ولي وقتي او را آوردند و خواستند پرتش کنند قرآن مي ‌فرمايد: «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ» (يوسف/ 15) قرارش دادند درون چاه، يعني طرح اين بود که او را پرت کنند ولي اين کار را نکردند. البته اين خوب بود که مقداري تخفيف دادند. چون اگر او را پرت مي‌ کردند ممکن بود بميرد. و اين از الطاف خدا بود: گاهي وقت ها شخصي به ديگري مي ‌گويد: نوکرتم! اما وقتي کاري پيش مي ‌آيد حتي او را کمک نمي ‌کند! آدم بايد هدفش با عملش مطابق باشد.

قرآن مي ‌فرمايد: از کساني که خداوند بر آن ها غضب مي ‌کند افرادي هستند که قولشان با عملشان منافات داشته باشد. «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ» (صف/ 2) چرا حرف هايي مي ‌زنيد که عمل نمي ‌کنيد؟ ! چرا وعده‌ هايي مي‌ دهيد که وفا نمي ‌کنيد؟ شاعر مي‌ گويد: به عمل کار برآيد به سخنراني نيست. قرآن در برخي آيات مي ‌فرمايد: برخي به قدري قشنگ حرف مي ‌زنند که تو رسول الله تعجب مي‌ کني! الله اکبر اين قدر شيرين زبان است که تو پيغمبر را تسخير مي ‌کند! «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما في‏ قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ» (بقره/ 204) حرفش تو را به تعجب وا مي ‌دارد. «وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ» ولي از آن پدر سوخته هاست! در آيه اول سوره عنکبوت مي ‌فرمايد: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» (عنكبوت/ 2) آيا همين که بگويند ما دينداريم کافي است؟ ! فکر مي‌ کني ما اين ها را امتحان نمي‌ کنيم. «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ» (عنكبوت/ 3) خلاصه اين که حرف و عمل فرق دارند.

اين که مي گويند دل آرام، دل آرام در وقت مرگ مهم است و گرنه من هم الان مي‌ گويم: با دلي آرام... ولي وقتي آدم وصيتنامه مي‌ نويسد، پير شده، مريض شده، در آستانه رفتن است، آن وقت است که هر کسي دلش آرامش نيست. دل آرام خيلي مهم است. اگر بگويند عصاره اسلام ما مي ‌گوييم: امام رحمت الله عليه. اگر بگويند: عصاره امام رحمت الله عليه چه بود؟ ما مي‌ گوييم وصيتنامه آن حضرت. اگر بگويند عصاره وصيتنامه امام ره چيست؟ ما مي ‌گوييم همين جمله ‌اي که با کاشيکاري بر سر قبر امام ره نوشته ‌اند: «من با دلي آرام...» وصيتنامه امام(ره) را در مجلس خبرگان قرائت مي‌ كردند، وقتي به اين جمله رسيدند همه زدند زير گريه! اين دل آرام از کجا پيدا مي ‌شود؟ ! الان بالاي 50 درصد دل ها آرامش ندارد. دانشجو مضطرب است. براي ازدواجش، براي انتخاب همسرش، براي انتخاب شغلش براي تهيه مسکنش، و اصلا نگران است. اولياء خدا دنبال آرامش دل مي‌ رفتند.

حضرت ابراهيم عليه السلام به خدا گفت: خدايا! چگونه مرده‌ ها را زنده مي ‌کني؟ ! «قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي‏» (بقره/ 260) ندا آمد: مگر ايمان نداري؟ فرمود: ايمان دارم اما مي ‌خواهم قلبم هم مطمئن شود آدم يک وقت از دود پي به وجود آتش مي ‌برد، يک وقت خودش کنار آتش مي‌ ايستد و گرماي آن را لمس مي ‌کند، يك وقت هم دستش را به آتش نزديک مي ‌کند. بين اين ها فرق است. انساني که دستش را به آتش نزديک کرده به وجود آتش و به گرماي آتش يقين پيدا مي ‌کند. حاج آقا مي ‌آيد خانه، خانم بچه‌ ها دور هم نشسته ‌اند، حاج آقا مي ‌گويد: فردا چکمان بر مي‌ گردد، مي ‌آيند ما را مي ‌گيرند و زندگيمان از هم مي ‌پاشد، اگر آن ها خيلي با غيرت باشند مي‌ گويند: عجب! بعد هم مي ‌روند توي رختخواب و راحت مي‌ خوابند، و تنها کسي که خوابش نمي ‌برد حاج آقا است.

همه علم دارند که حاج آقا بي پول شده ولي راحت مي‌ خوابند، از بين آن ها کسي که خوابش نمي ‌برد، به اين مسئله يقين دارد. فرقي است بين علم و باور. بعضي‌ ها علم دارند که پر بودن شکم بد است اما مي‌ گويند: حيف است بگذار غذا را بخوريم! چون باورش نشده است. علم داريم که آب حوض ميکروب دارد اما وقتي خيلي تشنه شديم آب حوض را هم مي‌ خوريم. اما اگر يک پزشک را بکشي هم نمي ‌خورد. چون علم پزشک با علم ما فرق دارد. چون شناخت او خيلي عميق ‌تر از شناخت ما است و لذا شرايط سخت را هم تحمل مي ‌کند. پس فرق است بين علم و باور، علم و اطمينان، علم و يقين. روايت داريم: افراد «يقين دار» خيلي کم هستند. يک آيه از قرآن مي‌ خوانم. البته من هم نسبت به اين آيه رفوزه هستم. ولي آن را مي‌ خوانم. ببينم چه کسي قبول مي ‌شود و چه کسي رفوزه؟ قرآن مي ‌فرمايد: علامت ديندار اين است که اگر به او بگوييم: خودت را بکشي، خودش را بکشد.

«وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَليلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبيتاً» (نساء/ 66) اگر واجب کرديم بر آن ها که خودتان را بکشيد يا اين که برادرتان را بکشيد، فلاني فلاني را بکشد. چون بني اسرائيل مدتي خدا را ول کردند و به پرستش گوساله پرداختند! خدا فرمود: به خاطر اينکه خدا را با گوساله عوض کرديد بايد شمشير دستتان بگيريد و همديگر را بکشيد. «ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَليلٌ مِنْهُمْ» مگر عده کمي، هيچکدام همديگر را نمي‌ کشند. اگر گفتند: از منار خودت را پرت کن(البته خدا اين را نمي ‌گويد) ولي ما بايد اگر گفتند: از اينجا بگذر، از آبروت بگذر، از پولت بگذر، وقتي عصباني هستي کوتاه بيا، «وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النَّاسِ» (آل عمران/ 134) بايد اطاعت کنيم. ما چقدر حاضريم بگذريم! ! از شهوت بگذريم؟ از پول بگذريم؟ خيلي‌ ها حرفشان را مي ‌زنند ولي عمل نمي ‌کنند. قرآن به برخي از کساني که به جبهه مي ‌روند مي ‌فرمايد: معلوم نيست که شما دين داشته باشيد. مي گويد: من جبهه رفته ‌ام! مي‌ فرمايد: حتي اگر در کنار پيغمبر(ص) هم به جبهه رفته باشي و با کفار جنگيده باشي و از ياران مخلص پيغمبر هم باشي، باز هم معلوم نيست دين داشته باشي. آيه ‌اش اين است: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» (انفال/ 41) ‌اي کساني که در کنار پيغمبر اسلام به جبهه رفتيد و پيروز شديد. بعد هم غنيمت جمع کرديد، اگر دين داريد! خمس بدهيد! به چه کسي مي‌ گويد: اگر دين داريد؟ به کسي که در کنار پيغمبر جبهه رفته و يک عمر است که در کنار آن حضرت است! يار پيغمبر هم است، جان هم مي ‌دهد اما حاضر نيست پول بدهد! حاضر است تکه تکه شود ولي از غذايم چيزي ندهد. اگر چيزي گيرت آمد يك پنجم آن را بده، اگر ايمان داري. پس ممکن است کسي از اصحاب پيغمبر هم باشد، از مجاهدين هم باشد، جبهه هم برود، جان هم بدهد، ولي در دادن پول بلنگد! اين آرامش را از که بخواهيم؟ قرآن مي ‌فرمايد: ما يقين را به هر کسي نمي‌ دهيم.

حج خيلي ‌ها مي ‌روند، دانشگاه و حوزه خيلي ‌ها مي ‌روند، با سواد شدن آسان است. اما اينکه آدم به يقين برسد مشکل است، يعني آن باور واقعي را بدست بياورد. حديث داريم: قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «مَا أُوتِيَ النَّاسُ أَقَلَّ مِنَ الْيَقِينِ» (كافي، ج‏2، ص‏52) پول و مقام و پست و... را به خيلي ‌ها مي ‌دهيم اما يقين را به هر کسي نمي ‌دهيم. علامت يقين اين است که حوادث در آدم اثر نکند. وقتي آدم يقين دارد هر کس هر چه بگويد در او اثري ندارد. شخصي شتري کرايه کرد که از قاهره مصر برود به عباسيه. پولي به صاحب شتر داد و سوار شتر شد. صاحب شتر هم افسار شتر را گرفت تا او را به عباسيه ببرد، در راه هر قدر که مي ‌توانست به او فحش داد، شخصي آن ها را ديد به مسافر گفت: چرا کاري نمي ‌کني؟ اين همه به تو فحش مي‌ دهد تو هم فحش بده تو هم بيا پايين و بگو: ننته، باباته و... ! او گفت: مگر اينجا جاده عباسيه نيست؟ گفت: بله، گفت: او مرا به عباسيه برساند، هر کار ديگري که کرد اشکالي ندارد، هر فحشي مي ‌خواهد بگويد. من هدفم را به خاطر حرف هاي او فراموش نمي ‌کنم. اين را مي‌ گويند: يقين. آدم يک راهي را که مي ‌رود، به خاطر دو تا روزنامه، دو تا انتقاد نبايد راهش را رها کند.

اگر راهش درست است توجه نکند به فحش هاي ديگران. اين يقين است. اگر در دستت طلاست، همه گفتند: نه خير سفال است، تو ناراحت نشو، اگر هم در دستت سفال است و همه گفتند: طلا است، خوشحال نشو، اين کلام امير المؤمنين حضرت علي عليه السلام است. هر کس هر چه مي‌ خواهد بگويد، تو خودت مي‌ داني چه خبر است: گاليله را بردند نزد عالم مسيحي ‌ها به اين عنوان که: او مي‌ گويد: زمين حرکت مي ‌کند! بايد او را بکشيم! (علت اين که مي ‌گفتند: دين از علم جداست به خاطر اين است که يک مشت از افرادي که اهل اختراع و اکتشاف بودند، اين ها را بردند شکنجه و زجر دادند و گفتند: بايد توبه کني آن وقت دنياي مسيحيت مي‌ گفتند: دين از علم جدا است! اين شعار مال آن ها است. بعد هم از اين گفته‌ شان توبه کردند و حالا هم کارشان را رفو مي ‌کنند) به گاليله گفتند: اگر از گفته ‌ات توبه نکني تو را خواهيم کشت! او هم وقتي ديد جانش در خطر است توبه کرد.

نوشت که: اين جانب گاليله معذرت مي‌ خواهم! زمين حرکت نمي ‌کند. بعد هم وقتي بيرون آمد يک لگد زد به زمين و گفت: زمين! تو حرکت خودت را ادامه بده و کاري به توبه من نداشته باش! طرف دکتر نيست به او مي‌ گويند: آقاي دکتر! طرف آيت الله نيست ولي به او مي ‌گويند: آيت الله او خودش هم مي ‌داند دکتر نيست، آيت الله نيست، بعد از ماجراي کربلا و اسارت. . . (با آن وضع فجيع) برخي فکر مي ‌کردند که حتما تار و پود روح اسراء از هم پاشده است. اما آن سخنراني هايي که مي‌ کردند، حرف هايي که مي‌ زدند الله اکبر چه جگري اين ها دارند! حتي يک ذره هم روحشان سوراخ نشده بود، بدنشان سوراخ سوراخ شده بود اما به روحشان لطمه ‌اي نخورده بود.

قرآن مي ‌فرمايد: کساني که به اين درجه برسند ما آن ها را رهبر مي ‌کنيم: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ» (سجده/ 24) آن هايي که به اين درجه برسند که تکان نخورند. نقل شد که امام ره به يکي از بزرگان مملکتي فرمود: اگر مردم کره زمين پشت اين ديوار حسينيه جماران به من دعا کنند يا ناسزا بگويند من در تصميم خودم. . . و لذا مي‌ گويند: مؤمن از کوه محکم ‌تر است. چون کوه گاهي ريزش مي ‌کند، اما مؤمن ريزش نمي ‌کند. گاهي وقت ها انسان يک سيلي که مي‌ خورد همه حرف هايش از يادش مي ‌رود. در ماجراي کربلا اين همه اهلبيت عليهم السلام زجر کشيدند و يک سر سوزن هم عقب نشيني نکردند. زينب کبري سلام الله عليها به يزيد فرمود: انّي استصغرک! من تو را خيلي پست و کوچک مي‌ دانم. الله اکبر! خيلي مهم است که کسي به ابر قدرت جهان که آن قدر زور دارد که امام حسين(ع) را آن گونه شهيد کرد، خواهر آن شهيد و مادر شهيد، زني که 72 داغ ديده، مي ‌آيد در کاخ يزيد و مي ‌فرمايد: خيلي پستي!! اين کار يعني رسيدن به يقين، برابر کساني که يقين ندارند افرادي هستند که زود چهره عوض مي ‌کنند.

قرآن مي ‌فرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ» (حج/ 11) آخرهاي زمان شاه بود، بعضي ‌ها روي منبرها سخنراني‌ هاي انقلابي مي ‌کردند. بعضي مردم، هم دوست داشتند حرف هاي آقا را گوش کنند و هم مي ‌ترسيدند که ساواکي ‌ها آن ها را بگيرند. اين قبيل افراد لب در مي ‌نشينند تا هم حرف هاي آقا را بشنوند و هم اگر مسئله ‌اي پيش بيايد فرار کنند. «حرف» يعني کنار. يعني کنار مي ‌ايستند، که اگر خوب شود بگويد: من بودم. اگر بد شد بگويد: من نبودم! يعني يک جوري عبادت مي ‌کند تا بتواند فرار کند و جيم شود. «فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ» اگر خيري به او رسيد اطمينان پيدا مي ‌کند و اگر فتنه ‌اي به او رسيد جور ديگري مي ‌شود! اضطراب و آرامش گر چه مال روح است ولي در جسم هم اثر مي ‌گذارد. افرادي که زخم معده دارند يک علتش هيجانات روحي است.

يعني روح و جسم در هم اثر مي ‌گذارند. دعا را هم بايد از خدا خواست. عوامل اضطراب چيست؟ گاهي برخي از اضطراب ها براي اين است که: چرا مردم مرا دوست ندارند؟ ناراحت است که چرا دوستش ندارند. قرآن مي ‌فرمايد: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/ 28) با ذکر خدا دل ها آرام مي‌ گيرد. اگر خدا تو را دوست بدارد برايت فرقي نمي ‌کند که مردم تو را دوست دارند يا نه. قرآن مي‌ فرمايد: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في‏ خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ» (انعام/ 91) بگو: خدا، و بقيه را بريز دور. سر قبر امام ره هستيم. 43 تا راديو به امام(ره) دري وري مي ‌گفت! امام(ره) فرمود: من کاري به راديوها ندارم. ما مي‌ خواهيم به وظيفه‌ مان عمل کنيم. آن جا هر چه مي ‌خواهند بگويند. دل آرام اين دل است.

من شخصي را مي ‌شناسم که چندين جلد کتاب نوشته است. برخي را با همکاري ديگران و برخي را هم خودش به تنهايي نوشته (حدود 30-40 کتاب) کتاب هاي خوب. برخي از کتاب هاي ايشان، کتاب درسي دانشگاه است، حسابي دانشمند است. ايشان مي ‌گفت: رفتم عيادت يک بيماري، دو تا جعبه هم گز خريدم. وقتي وارد بيمارستان شدم ديدم دور تخت بيمار خيلي شلوغ است، من هم احوالي از او جويا شدم و جعبه ‌ها را گوشه‌ اي گذاشتم. وقتي بيرون آمدم با خودم گفتم: يعني چه؟ من پول دادم دو جعبه ‌ها را گوشه‌ اي گذاشتم. وقتي بيرون آمدم با خودم گفتم: يعني چه؟ من پول دادم دو جعبه گز خريدم آن بيمار نخواهد فهميد که من آن ها را خريده ‌ام! ! (او يک دانشمند است) اما دغدغه دارد که کسي نفهميد که او براي آن بيمار گز برده؟ اما دل آرام: يکي از شاگردان عزيز امام(ره) (حدود30-40 سال پيش) در يک ماشين با امام(ره) همراه بودند (آن زمان اتوبان و. . . هم نبود) مي‌ گفت: با امام (ره) دو نفري نشستيم تا از قم به تهران بياييم. يک جمله ‌اي به امام ره گفتم. گفتم: خوب است که عراق گذرنامه نمي ‌دهد. فرمود: چطور؟! گفتم: اگر عراق گذرنامه بدهد همه طلبه ‌هاي با سواد گذرنامه مي‌گيرند... به حوزه علميه نجف مي ‌روند! آن وقت بچه طلبه ‌هاي مبتدي در قم مي ‌مانند! حوزه نجف سنگين مي شود و حوزه قم سبک!! امام ره تا اين را از من شنيدند، شروع کردند از قم تا تهران صحبت کردند(3-4 ساعت) و فرمودند: کسي که فکرش اين باشد که کجا سنگين است و کجا سبک؟ اين شرک است. نبايد فکر موحّد اين باشد. بايد ببيند رضايت چيست؟ برخي مي‌ گويند: برويم فلان هيأت سينه بزنيم، يک سرش کجاست و يک سرش کجاست و يک سرش کجاست!! مگر کيلويي است؟ مگر متري است؟ مگر خدا مي‌ خواهد اجر بدهد هيأت ها را متر مي ‌کند. مگر وقتي خدا مي‌ خواهد نظر کند علم ها را مي ‌شمارد؟ مي‌ گفت: سماوري براي هيأتمان خريدم 9 تا شير دارد! او فکر مي ‌کند که در عزاداري ها حضرت ابالفضل (ع) مي ‌آيد شيرها را مي ‌شمارد!! وقتي دل به خدا گره نخورد به شير سماور گره مي‌ خورد! به پره‌ هاي علامت گره مي ‌خورد به ديگ ها گره مي‌ خورد! ول کنيد اين حرف ها را. ما قصدمان از جنگ، پيروزي يا شکست نبود، قصدمان انجام وظيفه الهي بود.

امام حسين(ع) وقتي روي دوش پيغمبر(ص) بود مي ‌فرمود: راضي ‌ام، يک زمان هم زير سم اسب ها فرمود: راضي ‌ام. اين را مي ‌گويند: دل آرام، يک عقد به هم مي ‌خورد. مي‌ گوييم: چرا به هم مي ‌خورد؟ مي ‌گويند: خانواده عروس گفتند: بايد تالار بگيرد، خانواده داماد گفتند: نمي ‌توانيم، بايد در خانه مراسم را برگزار کنيم! آيا انتخاب همسر سر صندلي تالار؟! پيداست که اين ازدواج پفکي است! ازدواجي که به خاطر تالار به هم بخورد. . . ! ازدواجي که به خاطر سکه به هم بخورد. . . ! پيداست که نه عروس رشد کرده نه داماد. مثل بچه‌ ها که با هم قهر مي ‌کنند. اين عروسي نيست بلکه بچه بازي است. تو پارک رفيق مي‌ شوند، با سکه ازدواج مي ‌کنند، با صندلي قهر مي‌ کنند! اين ازدواج نيست. حالا اين ها چه بچه ‌هايي مي‌ خواهند تربيت کنند؟ ! انسان در انتخاب بايد يک تصميم جدي بگيرد و رويش بايستد. فقير بود بود. غني بود بود، اصلا من کاري به فقير و غني ندارم. اين جوان جوان با فضيلتي است.

من کمالش را مي ‌خواهم. ماشين يک تکه آهن است. مگر شما مي‌ خواهيد با آهن معامله کنيد، مگر مي‌ خواهيد با آهن ازدواج کنيد؟ نفس مطمئن يعني اينکه: انسان يک چيزي را بفمهد، درست بفهمد، روحش با آن گره بخورد، و دست هم از آن بر ندارد. اين دل آرام است. اگر يک پشه از جلوي ما بگذرد حواس ما پرت مي ‌شود. به امام حسين عليه السلام در ظهر عاشورا 30 تا تير خورد! باز هم نمازش را با حضور قلب خواند. 30 تا تير براي 35 کلمه! من حساب کرده ‌ام نماز ظهر عاشورا 35 کلمه بود. چون نماز آن حضرت شکسته بود. دوم آمد و دهم شهيد شد، مسافر 8 روز نمازش شکسته است.

(نماز خوف خواندند) اين يعني نماز شوخي نيست. من جداً نماز را دوست دارم. ما راحت سر نماز را مي ‌بريم! مي ‌گوييم: غذا بخورم بعد نماز مي ‌خوانم اين گل را بو مي ‌کنم بعد نماز مي ‌خوانم! نفس مطمئنه چيه؟ ما با خدا معامله مي ‌کنيم. اگر انسان با خدا معامله کند، اگر کم هم باشد او قبول مي ‌کند. عمده اين است که او قبول کند ما با ديگران کاري نداريم. حضرت ابراهيم عليه السلام بنايي کرد. بعد فرمود: ربنا تقبل منا. خدايا اين کار را از ما قبول کن. ما در مورد نماز و روزه مي ‌گوييم: خدا قبول کند. ولي حضرت ابراهيم(ع) در مورد بنايي هم فرمود: خدايا قبول فرما. اين يعني: اگر بنا قبول شود عبادت است، اگر نماز قبول نشود عبادت نيست. خدايا به ما دل آرام عنايت فرما.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته

منبع: تبیان – حجت الاسلام قرائتی

 
تاريخ: ۱۳۹۵/۷/۱۵
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
نقد مسیحیت
کوثر هدایت 98
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
کارگاه مطالعات سینمایی
نقد عرفان های نوظهور
پاسخگویی به شبهات مذهبی
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal