حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۶ چهارشنبه ۴ مرداد     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
 خواب دیده بودم اسیر می ‌شوم
زمانی‌ که به جبهه می ‌رفتم، کمتر پیش آمده بود که به اسارت فکر کنم. اما قبل ‌از آن که برای بار دوم اعزام شوم، خواب دیده بودم اسیر می ‌شوم. آن خواب را برای خودم این ‌طور تعبیر می ‌کردم که حادثه ‌ای برایم رخ می ‌دهد اما به اسارت فکر نمی ‌کردم. در آن خواب، در روستایی گرفتار شده...

 
 
 
 
 
 
 
 

26 مرداد ‌1369 یکی از روزهای به ‌یادماندنی‌ تقویم خاطرات ملت ایران است؛ روزی که آزادگان سرافراز این مرز ‌و ‌بوم از زندان ‌های رژیم بعث آزاد شدند و بر خاک میهن گام نهادند. رزمندگانی که از جوانی و همه‌ دار و ‌ندارشان گذشته بودند تا در‌ برابر دشمن تا ‌بن ‌دندان ‌مسلحی که حامیان بسیاری هم در‌ میان حکومت ‌های زمان داشت، از کشور و باورهایشان دفاع کنند.

حجت ‌الاسلام دکتر غلامحسین کمیلی، آزاده چهل‌ و‌ نه‌ ساله محله فاطمیه، یکی از همین غیورمردان است که شش ‌سال از بهترین سا‌ل‌ های زندگی ‌اش را در اردوگاه ‌های بعثی و زیر شکنجه گذرانده است.

در شناسنامه ‌ام دست بردم تا بتوانم به جبهه بروم

اصالتاً اهل یکی از روستاهای بیرجند هستم. در بحبوحه روزهای منتهی به انقلاب اسلامی، وارد حوزه علمیه مشهد شدم. بعد ‌از پیروزی انقلاب همراه ‌با دوستانم در پایگاه‌ های بسیج مساجد محدوده حرم به‌ عنوان طلبه بسیجی در کارهایی مثل نگهبانی در محلات، حفاظت از شخصیت‌ ها یا حتی نگهبانی و پاسداری از صدا و سیما فعالیت می ‌کردم.

سال ‌62 برای اولین ‌بار تصمیم گرفتم که به جبهه بروم. چون هنوز سن ‌و ‌سالی نداشتم، اجازه رفتن نمی ‌دادند و به همین دلیل مثل بقیه بچه ‌ها که آن زمان در شناسنامه ‌هایشان دست می‌ بردند، من هم با لطایف ‌الحیلی تاریخ تولدم را از 46 به 45 تغییر دادم تا بتوانم به جبهه اعزام شوم. در جبهه، در قسمت تعاون و نامه ‌رسانی لشکر 5 نصر و در منطقه ایلام مشغول فعالیت شدم.

در محاصره

یک‌ سال پس‌از اولین اعزام به جبهه و در سال 63 از‌ طریق برخی دوستانم در حوزه علمیه امام ‌صادق(ع) متوجه شدم که عملیاتی در پیش است. تصمیم گرفتم که مجدد و به ‌صورت مستقل به منطقه بروم. شهید علی ابراهیمی که آن زمان، فرمانده گردان الحدید تیپ‌21 امام رضا(ع) بود، نامه‌ ای به من داد که با همان دستخط، خود را از مشهد به اهواز و از آنجا به منطقه عملیاتی بدر رساندم و در گردان هانی به ‌عنوان کمک‌ آر‌ پی‌ جی ‌زن مشغول شدم. شب 20‌ اسفند ‌63 عملیات شروع شد. در منطقه ‌ای که برای ما مشخص شده بود، به قول معروف عمل کردیم و بعد در عقب ‌نشینی کوتاهی، پشت خاکریزی مستقر شدیم و منتظر واکنش نیروهای عراقی ماندیم. صبح روز بعد در پاتکی همه‌ جانبه، نیروهای ارتش بعث در ‌حالی ‌که تصویر صدام را جلوی تانک ‌هایشان نصب کرده بودند، شروع به گلوله ‌باران همان منطقه ‌ای کردند که ما در آن مستقر بودیم و آنجا را شخم زدند. در آن شرایط امکان نداشت نیروی کمکی به ما برسد. در همان حین گلوله ‌باران، یک خمپاره 60 کنار من منفجر شد و سمت چپ بدنم به ‌ویژه دستم به ‌شدت آسیب دید؛ به ‌طوری‌ که آن قسمت از بدنم حس نداشت.

چند ‌ساعتی از آن حمله سنگین گذشت و بچه‌ ها یکی ‌یکی شهید شدند. من مانده بودم و امدادگری که زخم ‌هایم را بست و بعد‌ از آن نفهمیدم که بر سر او هم چه آمد.

با تانک از روی پیکر رزمنده‌ ها رد شدند

بعد‌ از اینکه نیروهای عراقی مطمئن شدند که در آن منطقه کسی زنده نمانده، جلو آمدند و شروع به پاک‌سازی کردند. چون تکان ‌خوردن برای من، سخت یا بهتر بگویم غیرممکن شده بود، همان ‌طور روی زمین خوابیده بودم. یک لحظه احساس کردم می ‌خواهند مثل بقیه با تانک از رویم رد شوند؛ به ‌سختی کمی تکان خوردم و عراقی ‌ها متوجه شدند در‌ میان آن جمعیت فقط من زنده هستم. جلو آمدند و دورم حلقه زدند و بعد جیب ‌هایم را کاملا خالی کردند. وضعیت جسمی ‌ام با ‌توجه ‌به جراحت‌ هایی که داشتم، بسیار وخیم بود؛ ناگهان همه آن چند نفر گلنگدن تفنگ ‌هایشان را کشیدند که مرا بکشند. شهادتین را گفتم و آماده بودم که شلیک کنند ولی یکی از آن ‌ها به زبان عربی، چیزی گفت و از کشتن من صرف‌ نظر کردند. مرا با همان وضعیت روی تانکی درست وسط همان جاده ‌ای گذاشتند که نیروهای ما از آن جا حمله را آغاز کرده بودند. ساعتی بعد آمبولانسی عراقی آمد و امدادگران مرا به کنار جاده بردند. آن ‌ها حین مداوای سرپایی از من فیلم و عکس گرفتند. سپس سوار آمبولانسم کردند و چند روزی در بیمارستان ‌های بصره و بغداد بستری و مداوا شدم.

تا پیر نشوی، حق خروج نداری!

زمانی‌ که به جبهه می ‌رفتم، کمتر پیش آمده بود که به اسارت فکر کنم. اما قبل ‌از آن که برای بار دوم اعزام شوم، خواب دیده بودم اسیر می ‌شوم. آن خواب را برای خودم این ‌طور تعبیر می ‌کردم که حادثه ‌ای برایم رخ می ‌دهد اما به اسارت فکر نمی ‌کردم. در آن خواب، در روستایی گرفتار شده بودم و همه اهالی آنجا پیرمردانی ریش‌ سفید بودند. یادم است که در آن روستا به من گفته بودند که تا پیر نشوی، حق خروج نداری. پیر شدن را در این خواب، حمل بر تجربه می ‌کردم و اصلا فکر نمی ‌کردم که اسیر شوم.

شکنجه‌ گاهی مخوف به نام استخبارات

اولین جایی که هر اسیری را در عراق به آنجا می ‌بردند، استخبارات بود؛ مکانی شبیه ساواک زمان شاه که در آن به‌ طرز فجیعی اسرا را شکنجه می ‌کردند تا هم زهر‌چشم بگیرند و هم اعتراف. با کابل به جان یکی از بچه ‌ها که قدری ریش‌ هایش بلند بود، افتادند و تا سرحد مرگ، او را کتک زدند. دائم به او می‌ گفتند که تو پاسدار هستی؛ در‌حالی که او مرتب فریاد می ‌زد که «به خدا من یخچال ‌ساز هستم» و راست می‌ گفت. حتی ریش برخی بچه ‌ها را می ‌سوزاندند. شاید باورش کمی مشکل باشد اما چند‌نفر از ما را در اتاقی کوچک محبوس کردند، به ‌طوری‌ که جایی برای نشستن و حتی ایستادن نداشتیم و برخی بچه ‌ها زیر دست و پا مانده بودند. در ظرفی که مخصوص ادرار بود، برایمان غذا می ‌ریختند. این را هم اضافه کنم که اکثر بچه‌ هایی که در عملیات بدر اسیر شده بودند، به‌ شدت مجروح شده بودند و از نظر جسمی وضعیت خوبی نداشتند و در آن جا هم تنها رسیدگی ‌ای که به ما می‌ شد، شکنجه بود! با این همه و علی ‌رغم آن همه سختی، نماز بچه ‌ها ترک نمی ‌شد.

لطف خدا بود که اسم مدرسه علمیه را نگفتم

یک شب در حالی ‌که شکنجه‌ گران بعثی مشغول کتک ‌زدن ما بودند، خبرنگار بخش فارسی رادیو‌ عراق سراغ ما آمد و شروع به مصاحبه کرد. قبل ‌از اینکه مصاحبه را شروع کند، به همه گفت که «بسم‌ا...» نگویید، آیه قرآن نخوانید و فقط خودتان را معرفی کنید. تاریخی را هم درباره زمان اسارتمان گفتند اعلام کنیم که دو‌ سه‌ روزی با تاریخ واقعی اختلاف داشت. وقتی نوبت به من رسید، دقیقا این جمله را گفتم: «من غلامحسین کمیلی فرزند محمد‌علی در تاریخ ‌23/12/1363 به دست نیروهای عراقی اسیر شدم. خبر سلامتی مرا به شماره ‌22907 یا به بیرجند روستای تخت ‌جان اطلاع دهید

لطف خدا بود که اسم مدرسه علمیه امام صادق(ع) را نگفتم؛ چون اگر این را می‌ گفتم، پی می‌ بردند که روحانی هستم و قطعا اتفاقات دیگری برایم رخ می‌ داد. جالب است که من شماره تلفن مدرسه را دادم ولی اسمی از مدرسه نبردم. بعد ‌از اینکه این پیام در رادیو پخش شده بود، سیل پیام‌ ها و نامه ها از تمام نقاط ایران که صدای مرا شنیده بودند، به‌ سمت خانه ما روانه شده بود که هنوز چند‌تایی از آن نامه‌ ها را نگه ‌داشته‌ ایم.

احتمال می ‌دادیم صدام، همه ما را بکشد

پس‌ از خروج از استخبارات، ما را با دست ‌ها و چشم ‌های بسته، در‌ حالی ‌که تعدادمان به اندازه یک اتوبوس بود، هر‌چند نفر را در یک اتوبوس سوار کردند و در شهر بغداد چرخاندند تا در نمایشی تبلیغاتی نشان دهند که تعداد زیادی اسیر گرفته ‌اند! بعد ما را به اردوگاه رمادی 3 در پادگان نظامی شهر انبار عراق بردند و فصل جدیدی از زندگی من آغاز شد.

اردوگاهی که ما در آن بودیم، چهار قسمت داشت که بعد ‌از ما به ‌تدریج پر شد. تمامی پنجره ‌ها حفاظ‌ کشی شده و دور‌تا‌دور اردوگاه چند‌لایه سیم خاردار بود. حتی برای محکم‌ کاری و جلوگیری از فرار و شورش، یک لت از درهای ورودی را جوش داده بودند. اوایل که وارد اردوگاه و فضای اسارت شدیم، هنوز آن شور و هوای جبهه در سرِ ما بود و فکر می‌ کردیم به ‌زودی آزاد خواهیم شد. این امید به آزادی تا پایان اسارت در ما بود؛ با خودمان می ‌گفتیم که این ماه آزاد می ‌شویم یا سال دیگر و همین ‌طور این جریان تا شش‌ سال ادامه داشت. همین امید، یکی از عواملی بود که باعث می ‌شد در آن وضعیت بتوانیم دوام بیاوریم. البته احتمال هم می ‌دادیم که با‌ توجه ‌به خوی وحشیگری و دیوانگی صدام، تمام اردوگاه‌ های اسرا را بمباران و همه را شهید کنند.

بخیه ‌زدن بدون بی ‌حسی

چون اکثر بچه‌ هایی که در بدر اسیر شده بودند، مجروحیت ‌هایی عمدتا سنگین و سخت داشتند، سال اول اسارت به مداوای همین مجروحیت ‌ها گذشت. آن هم چه درمان و مداوایی! زخم‌ های بسیاری از بچه‌ ها به ‌دلیل نبود رسیدگی مناسب، چرک کرده بود و وضعیت بسیار نامناسبی داشت. حتی یادم است که هر لحظه فکر می‌ کردم دستم را به‌ خاطر آسیب ‌دیدگی قطع کنند؛ همان‌ طور که دست و پای بسیاری از بچه ‌ها را به بهانه‌ های واهی قطع کرده بودند. بعد ‌از مدت زیادی که از مجروحیت پایم گذشت، تصمیم گرفتند که آن را بخیه بزنند. ابتدا حوله‌ ای را در دهانم گذاشتند تا سر ‌و ‌صدایم بلند نشود، سپس بدون هیچ‌ گونه بی ‌حسی شروع به بخیه‌ زدن پایم کردند؛ انگار که خیاط مشغول دوختن پارچه ‌ای است! هنگامی‌ که بلند شدم و راه رفتم، بخیه ‌ها یک ‌به ‌یک باز شد و زخم به همان حالت اولیه برگشت.

سال ‌های اول اسارت، وضعیت بهداشتی و غذایی مناسبی نداشتیم. بدن‌ اسرا پر‌ از شپش و کک شده و اتاق ‌ها پر از مگس بود. پس ‌از اینکه نیروهای صلیب سرخ به اردوگاه آمدند، ظاهرا کمی اوضاع بهتر شد اما مشکلات همچنان باقی بود.

به هر بهانه ‌ای ما را کتک می ‌زدند

با این که جزو اسرایی بودیم که اسممان در فهرست صلیب سرخ قرار داشت، سربازان عراقی دست از شکنجه و آزار و اذیتمان بر نمی ‌داشتند. برای نمونه به بهانه اینکه ایران حمله کرده است، به اتاق‌ ها می ‌ریختند و کتکمان می ‌زدند یا برای چند روز، آب را به روی ما قطع می‌ کردند. گاه ساعت ‌ها ما را زیر آفتاب سوزان نگه می ‌داشتند؛ شکنجه ‌ای که بسیار معمول بود. یادم است که در ایام محرم و روز عاشورا، سربازان رژیم بعث، عده ای از بچه ‌ها را جدا و مجبورشان کردند که برقصند. از بلندگوهای اردوگاه از صبح تا شب، ترانه ‌های مبتذل پخش می‌ کردند تا ما را از نظر روانی آزار بدهند. به همین دلیل و همچنین به‌ دلیل وضعیت بد و نامناسب غذایی و بهداشتی، چند ‌روزی دست به اعتصاب غذا زدیم. در همان دوره اعتصاب، هر وقت آن آهنگ‌ ها را پخش می‌ کردند، پشت پنجره می ‌رفتیم و فریاد «هیهات ‌من ‌الذله» سر می ‌دادیم.
بعد ‌از پنج روز اعتصاب غذا از‌ آن جا‌ که نگران بودیم برخی بچه ‌ها به‌ دلیل ضعف جسمانی از بین بروند و از طرف دیگر از‌ طریق تلویزیون و روزنامه ‌هایی که در اردوگاه بود، می ‌دانستیم رزمندگان ما در ‌حال انجام عملیات فاو هستند، تصمیم گرفتیم به اعتصاب پایان دهیم.

با‌ وجود قول‌ عراقی ‌ها خواسته ‌های ما برای رفع مشکلات برآورده نشد و بچه‌ های عملیات بدر را پس ‌از آن جریان از هم جدا کردند و به اردوگاه ‌های دیگر بردند. یادم است قبل از همین انتقال، همه ‌مان را در محوطه اردوگاه جمع کردند و زیر مشت و لگد و ضربات کابل گرفتند. بعد مرا به‌ همراه چند نفر دیگر به اردوگاه رمادی2 معروف به «بین ‌القفسین» منتقل کردند که آنجا در جمع رزمندگان عملیات خیبر قرار گرفتم.

نامه ‌های رمزی

بعد ‌از حضور نیروهای صلیب سرخ، توانستیم از‌ طریق نامه با خانواده‌ های خود ارتباط برقرار کنیم. البته در نوشتن نامه هم محدودیت داشتیم؛ گاهی زیر برگه‌ های مخصوص نوشتن نامه‌ که صلیب سرخ در اختیارمان می ‌گذاشت، فقط یک امضا می‌ کردیم تا به دست خانواده ‌هایمان برسد. این را هم اضافه کنم که هر شش ‌هفت ‌ماه یا بیشتر، نیروهای صلیب سرخ می ‌آمدند و نامه می ‌نوشتیم.

اولین نامه ‌ای که برای خانواده ‌ام فرستادم، متن کوتاهی داشت و درست یادم نیست در آن، چه نوشته بودم اما تذکر داده بودم که در متن نامه، مطالب سیاسی و... ننویسند و خودم را سرباز‌ وظیفه معرفی کرده بودم. پدرم با خواندن آن متن متوجه شده بودند که نباید به روحانی ‌بودن من اشاره کنند؛ برای همین ایشان هم در نامه‌ های بعدی از همان لفظ سرباز وظیفه استفاده می ‌کردند. البته در این نامه‌ نگاری‌ ها به‌ صورت رمزی برخی حرف ‌ها را می‌ نوشتم و به پدرم منتقل می‌ کردم. برای نمونه می ‌گفتم به مردم منطقه نورآباد سلام مرا برسانید، در حالی ‌که اصلا چنین جایی وجود نداشت و منظور من جبهه بود. یا یک بار اسم دو تن از دوستان شهیدم را نوشته بودم و خانواده ‌ام فهمیده بودند که منظور من، این است که به خانواده این دو شهید سر بزنند یا در جای دیگر نوشته‌ بودم که سلام مرا به پدربزرگم برسانید، در‌ حالی ‌که من اصلا پدربزرگ در قید حیات نداشتم و منظورم از این تعبیر حضرت امام خمینی(ره) بودند.

هم شاگرد بودیم و هم استاد

در دوران اسارت، جریان آموزش هیچ‌ گاه قطع نشد و هر کسی، هر آنچه بلد بود، به فرد دیگری یاد می‌داد. درواقع، هم معلم بودیم و هم شاگرد و این ویژگی بسیار خوبی بود. من روخوانی و روان‌ خوانی قرآن و خوانش و تفسیر نهج‌ البلاغه را به بقیه آموزش می ‌دادم و یکی دیگر از بچه ‌ها زبان انگلیسی یا هنر دیگری را که بلد بود، به من و بقیه یاد می‌ داد. این‌ طوری خودمان را مشغول می ‌کردیم. جالب است بدانید که ما در آن وضعیت، کلاس ورزش ‌های رزمی هم برگزار کردیم. حتی دوره کامل ترجمه قرآن کریم و بخش ‌هایی از نهج ‌البلاغه را با بقیه اسرا کار کردیم. افراد بسیاری بودند که در همان زمان اسارت و با همین آموزش ‌ها به زبان عربی و انگلیسی یا حتی آلمانی مسلط شدند.

این را هم بگویم که کلاس ‌های مذهبی که برگزار می ‌کردیم، کاملا مخفی بود؛ چون اگر عراقی‌ ها استاد و معلم قرآن یا هر کلاس مذهبی دیگری را پیدا می ‌کردند، قطعا او را شکنجه می ‌کردند. به قول اسرا هر قاطع (بند) اردوگاه یک جمهوری اسلامی کوچک بود.

رحلت امام خمینی(ره)، تلخ ‌ترین روز اسارت

تلخ‌ ترین خاطره دوران اسارت من، مربوط‌ به زمانی است که خبر رحلت حضرت امام خمینی(ره) را شنیدم. شب قبل از اینکه خبر برسد، من از برخی دوستان این موضوع را شنیده بودم اما به کسی چیزی نگفتم و موضوع را مطرح نکردم. صبح که روزنامه ‌های خودشان را برای ما آوردند، همه متوجه شدیم که امام(ره) رحلت کرده ‌اند. فضای غم ‌انگیزی اردوگاه را فراگرفت و ناگهان صدای گریه در آن پیچید. عراقی ‌ها به ‌اندازه‌ ای از این وضعیت ترسیده بودند که دستور دادند آهنگ‌ هایی که هر روز از بلندگوها پخش می ‌شد، قطع شود. حتی قسمتی را هم که افراد در آن فوتبال و والیبال بازی می ‌کردند، تعطیل کردند؛ با خودشان می ‌گفتند این ‌ها از شنیدن این خبر بسیار عصبانی هستند و معلوم نیست که چه کاری انجام دهند. ما تقریبا 40 روز بدون آزار و اذیت عراقی ‌ها برای امام عزاداری کردیم.

صلیب سرخی ‌ها می ‌گفتند آزادی شما چندین سال طول می ‌کشد

ما تا ‌حدودی در ‌جریان نشست ‌و ‌برخاست ‌های وزرای امور خارجه ایران و عراق برای قبول قطعنامه 598 بودیم. یکی از روزها که در اردوگاه نشسته بودیم، از بلندگوها اعلام کردند که در یک ساعت خاص خبر مهمی درباره ایران و عراق به شما خواهیم داد و آن چیزی نبود جز نامه‌ ای که صدام به رئیس‌جمهور وقت ایران نوشته و در آن اعلام آمادگی کرده بود که اسرا را آزاد کند. موجی از شعف و شادی میان بچه‌ ها با این خبر به راه افتاد؛ چون قبل از آن، احتمال می ‌دادیم که صدام همه ‌مان را از بین ببرد یا دوران اسارت طول بکشد. حتی من از نیروهای صلیب سرخ شنیده بودم که می ‌گفتند روال آزادسازی اسرا این ‌طور است که گروهی آزاد می‌ شوند و به شهر و دیارشان می ‌روند و حتی بچه ‌دار می ‌شوند و بعد، یک گروه دیگر آزاد خواهند شد.

بالاخره تبادل شروع شد و ما جزو گروه ‌هایی بودیم که دوم شهریور سال 1369 آزاد شدیم. از 26 مرداد تا آن روز واقعا به ما سخت گذشت. هر لحظه امکان داشت که بگویند قرارداد تبادل به هم خورده و شما باید بمانید. بعد ‌از اینکه وارد مرز شدیم، ما را به کرمانشاه بردند و با استقبال پرشور مردم مواجه شدیم. سپس با همان اتوبوس‌ ها ما را به تهران و محضر رهبری بردند که آنجا چند ‌دقیقه ‌ای صحبت کردم و گزارشی از وضعیت اردوگاه دادم. سپس با هواپیما به مشهد آمدیم. یادم است که در فاصله بین مشهد تا بیرجند، پدرم به ما رسید و بعد ‌از شش سال، اولین دیدار ما رقم خورد.

زندگی بعد از آزادی

بعد ‌از آزادی از اسارت، تصمیم گرفتم همان درس طلبگی را ادامه بدهم و به همین دلیل مجدد به مدرسه علمیه حضرت امام صادق(ع) رفتم و درس را آغاز کردم. پس ‌از آن وارد دانشگاه علوم اسلامی رضوی شدم و تا مقطع کارشناسی ارشد در آنجا تحصیل کردم. در ادامه هم تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع دکتری گرفتم که در رشته علوم قرآن و حدیث دانشگاه فردوسی پذیرفته شدم و اکنون مشغول دفاع از رساله دکتری هستم. چند ‌سالی هم هست که در دانشگاه رضوی و جامعه ‌المصطفی و حوزه‌های علمیه مشغول تدریسم. به لطف خدا سال 1370 هم ازدواج کردم و ثمره آن دو دختر و دو پسر است.

منبع: شهرآرا

 
تاريخ: ۱۳۹۵/۱۰/۲۲
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
تربیت مبلغ معارف اسلامی
جذب، گزینش و ارتقاء رتبه خواهران
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal