حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ پنج شنبه ۸ اسفند     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات:
 چگونه غرور و منیَّت در ذهن آدمی ساخته می‌شود؟
غرور و خودپسندي اينگونه پيدا مي‌شود که انسان به منِ خود نظر میکند درنتبجه همین که نظر کرد، يک منِ دُردانه پيدا مي‌شود و همة بدبختي‌ها به خاطر پيداشدن اين من غیروافعی است که با غفلت از یاد خدا پیدا می شود.

احساس «مَن» كردن آن هم به صورت مستقل از خدا، حالتي است كه براي انسان‌هاي غير الهي مطرح است. چرا «مَن» خود را «مَن» حس مي‌کنم؟ چون در مقايسه با شما، به خود نظر مي‌کنم و خود را جداي از شما حس مي‌کنم و اين مي‌شود «من». چرا خود را «من» حس مي‌کنم؟ چون اين ليوان را ليواني که آب به من مي‌دهد حس مي‌کنم. و در اين مقايسه يک «من» برايم پيدا مي‌شود، همة اين «من» و «من»ها با مقايسه با غير مطرح است. از طرفي غيرها به اعتبار شخصيت استقلالي‌شان هيچ‌کدام اصالت ندارند، شخصيت آن‌ها در رابطه با نسبت‌ها و مقايسه‌ها در ذهن پيدا مي‌شود. اين ليوان در رابطه با تشنگي من شخصيت ليواني دارد و تشنگي من هم يک گرايش فيزيولوژيک است و مربوط به نياز به ‌آبي است که مربوط به بدن است و به واقع کاري به حقيقت گستردة وجود من که عين تعلق به حق است، ندارد.

 

 حالا با دقت در اين مقدمات ملاحظه خواهيد کرد اگر اين نسبت‌ها را از من بگيرند و همة عالم را تجليات اسماء الهي ببينيم، آن مني که موجب عُجب و خودبيني مي‌شود، نمي‌ماند. پس چه مي‌ماند؟ گرايش به حق. چون در واقعيت فقط حق هست و بقيه ماهيات همگي نسبت‌هايي هستند در رابطه با نياز بدني من. يعني اگر مقايسه‌ها را برداريد، آن مني كه به آن نظر داريد و مي‌خواهيد حفظ كنيد، نمي‌ماند، چه مي‌ماند؟ «يا ربّ» مي‌ماند. حتي آن مني كه مي‌گويم: «ياربّ» هم نمي‌ماند، به اصطلاح بزرگان ادراك مي‌ماند، اما ادراكِ ادراك نمي‌ماند.

 

مثلاً وقتي خوشحاليد، فقط خوشحال هستيد، همين كه توجه کنيد به اين‌که من خوشحالم، ديگر خوشحال نيستيد، فقط خوشحالي، خوشحالي است، تصور و فكر خوشحالي، خوشحالي نيست. همان‌طور که آب تر است ولي تصور آب تر نيست. من كه دارم مي‌خندم، فقط خنديدم، ولي از آن جهت كه «من» به خود نظر كردم و پايِ نسبت به ميان آمد و متوجه شدم من مي‌خندم، ديگر خنديدن در صحنه نَفْس‌ام موجود نيست، بلكه خاطره و صورت ذهني خنديدن در حافظه‌ام مي‌ماند، يادم مي‌آيد كه يك دقيقه پيش خوشحال بودم. شما وقتي خوشحاليد كه فقط خوشحال هستيد، وقتي مي‌گويي خوشحالم، ديگر خوشحال نيستيد، علم به خوشحالي، خوشحالي نيست، مثل تفاوت بين غصه‌خوردن و شيون‌زدن است. كسي كه مي‌بيند فرزندش زير ماشين تكه‌تكه مي‌شود، آيا مي‌داند بچه‌اش تكه‌تكه مي‌شود يا جيغ مي‌زند، آيا غصه مي‌خورد يا شيون مي‌كشد؟ در آن حال فقط شيون مي‌كشد، اما فردا غصه مي‌خورد، غصه، شيون نيست، شيون، شيون است، هنگام شيون‌زدن حتي نمي‌داند شيون مي‌زند.

 

عُجب و خودبيني و خودپسندي اين‌طوري پيدا مي‌شود که انسان به منِ خود نظر مي‌کند، در نتيجه همين‌که نظر کرد، يک منِ دُردانه پيدا مي‌شود و همة بدبختي‌ها به خاطر پيداشدن اين «من» است که با غفلت از توجه به حق پيدا شد. در حالي‌که در پيامبر چنين مني نيست و لذا وقتي هم خداوند مي‌فرمايد تو در خُلق عظيم هستي، مني نمي‌بيند که به عُجب آيد، حق را مي‌بيند و نظرش به حق ادامه مي‌يابد.

 

مولوي در مثنوي داستان خوبي دارد؛ عاشقي به در خانة معشوقش رفت و در زد، معشوقش گفت: کيست؟ گفت: منم! گفت: اين‌جا يک من هست، جايي براي من ديگر نداريم! و در را باز نکرد. واقعاً هم نمي‌شد در را باز کند. براي هر مني در بسته است چون دوگانگي اگر در صحنه بود هيچ‌کدام براي ديگري نيستند، تا من «تو» نشود، در باز نمي‌شود. عاشقي که بگويد من؛ دروغ مي‌گويد. بايد در مقابل معشوقش من در منظرش نباشد. بايد با نگاه به معشوقِ حقيقي، اين منِ وَهميِ مجازي را سوزانده باشد. بالأخره سال ديگر آمد و در زد، معشوقش گفت: كيست؟ گفت: تويي! در را باز كرد.گفت:

اكنون چون مني، اي من در آي

نيست گنجايي دو من را درسرا

 

خداوند حقيقتاً هستي همه چيز را داده، هستي بقية موجودات به حق است و همه موجودات جلوة هستي او و عين اتصال به او هستند، مثل اتصال نور خورشيد به خورشيد. وقتي متوجه شدي كه در ذات خود هيچ هستي، فوراً مي‌بيني كه به حق و با اتصال به حق هستي، بودني داري كه آن بودن، بودن به حق است، بقيه‌اش چيزي نيستي، بلكه هست تو همان توجه به حق است. اگر به غير حق توجه كردي، منْ حجاب حق که عامل عجب است، پيدا مي‌شود، در حالي كه هستيِ آن، يک نوع هستي وَهمي است و مانع توجه به حق است، نيستي است که هستش مي‌پنداري.

 

اصلاً غير حق به نحو استقلالي در صحنه عالم چيزي نيست. به نحو استقلالي فقط يك چيز هست؛ که همان «حق» است. هرکس با نظر به حق، از هستِ حق بهره مي‌گيرد و به هستِ حق، هست پيدا مي‌کند. منتها هستي که عين ربط به حق است بدون هيچ استقلالي، اگر به خود نگريست و به اصطلاح عرفا هوشياري پيشه کرد از همه‌چيز محروم مي‌شود.

گفت ليلي را خليفه، كان تويي

كز تو مجنون شد پريشان و غوي

از دگر خوبان تو افزون نيستي

گفت رو رو! چون تو مجنون نيستي

با خودي تو ، ليك مجنون بي‌خود است

در طريق عشق، هشياري بد است

 

بله! همين كه انسان با خود است و توجه به خود دارد، ديگر عشق و بندگي مي‌رود، اين هوشياريِ وَهمي، بندگي را مي‌ميراند. هوشياري و زيرکي يعني خود را به نحو استقلالي نگريستن و عملاً در اين حالت، با وَهم‌ها و گمان‌ها زندگي کردن و عقلِ حقيقت‌بين را از دست دادن. گفت:

زيركي بفروش و حيراني بخر

زيركي ظن است و حيراني نظر

 

 

يعني اين توجه به منِ خود، و خود را و بقيه چيزها را مستقل ديدن و حساب براي آن‌ها باز كردن، يک نحوه گرفتاري در گمان‌‌ها است. حيران حق بودن، نگاه واقعي غير وهمي است. يكي از دعاهاي پيامبر اسلام اين بوده است كه «رَبَّ زِدْنِي تَحَيُّراً» خدايا! حيرتم را زياد كن! كه فقط تو را ببينم و لاغير. گفت:

خيره گشتم، خيرگي هم خيره گشت

موج حيرت عقل را از سر گذشت

 

يعني موج حيرت از سر عقل هم گذشت؛ بايد با چشمي بالاتر از عقل که همان حيرت است با حقايق روبه‌رو شد. با عقل جزيي نمي‌توان خيلي از چيزها را ديد، چون بالأخره يک نحوه عجب و خودبيني و در نتيجه حجاب نسبت به حق، در آن هست.

عارفي گفت: «اهل فضل را فضل باشد بر همه تا آن‌گاه که فضل خود نبيند، و اهل ولايت را ولايت بر همه، تا آن‌وقت که ولايت خود نبينند، که چون بديدند ولايتشان نماند، زيرا آن‌جا که فضل و ولايت بُوَد، رؤيت از آن ساقط بُوَد، چون رؤيت حاصل شد معني ساقط شد، از آن جهت که فضل صفتي است که فضل نبيند، و ولايت صفتي که رؤيت ولايت نباشد».

 

حضرت علی(ع) فرمودند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛ وقتي از نظر به خود به شعف آمدي و خود را خريدي، راه درست را گم مي‌کني و عقلت از مسير صحيح باز مي‌ماند.

اگر خودت را نگاه كردي، خيلي چيزها را نمي‌بيني و از راه واقع‌بيني دور مي‌افتي. همين‌که همة همت انسان‌ اين باشد که منِ مستقل از حق، يعني مَن وَهمي را حفظ‌ کند، از مسير درست دور مي‌افتد و به مقصدي که بايد برسد، نمي‌رسد و عملاً با سايه زندگي خود زندگي مي‌كند در حالي که ساية زندگي، اصل زندگي نيست، انسان را به اهداف دروغين‌ عادت مي‌دهد و انديشه‌اش را در مسير همان اهداف دروغين به‌کار مي‌برد و لذا فرمود: «وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ» و اين خودپسندي خردها را از بين مي‌برد و در نتيجه انديشه انسان تاريك مي‌شود و موضوعي که در مورد آن فکر مي‌کند، موضوع حقيقي نيست، در وَهميات تفکر مي‌کند و در وَهميات زندگي مي‌کند و وقتي آفتاب قيامت طلوع کرد متوجه مي‌شود يک عمر در هيچي فکر مي‌کرده است، چون به خودِ وَهمي‌اش مشغول و مشعوف بود.باید خودپسندي را پشت سر بگذاري تا زندگي‌ات جهت دروغين نگيرد و مسير زندگي‌ به سوي ناكجاآباد سير نكند.

 
 منبع: کتاب فرزندم این چنین باید بود جلد دوم، دکتراصغر طاهرزاده
تاريخ: ۱۳۹۳/۴/۲۱
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
نقد مسیحیت
کوثر هدایت 98
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
کارگاه مطالعات سینمایی
نقد عرفان های نوظهور
پاسخگویی به شبهات مذهبی
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal