حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۷ شهريور     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات :
 بخش سوم مصاحبه جذاب با طلبه ای که در روسیه و اکراین تبلیغ می رود
همیشه به پدرم می گفتم دوست دارم عالم دینی شوم، یک زمان هم پدرم نابینا شده بود و شدیدا مریض بود. پاهایش را گذاشتم توی آب، ایشان هم دست‌هایش را به دعا بلند کرد و از خدا خواست که من فقط عالم دینی بشوم.

-‌ از نحوه مهاجرت و ورودتان به مشهد برایمان بگویید.

ببینید من از جوانی از خدا می‌خواستم به من توفیق درس خواندن و ملا شدن در علوم دینی را بدهد، چرا؟ چون من وقتی از سربازی روسی برگشتم 20 سال داشتم یعنی سال 1988 رفتم  سربازی و 1990 دوران خدمتم تمام شد که مصادف بود با استقلال آذربایجان و از هم پاشیده شدن شوروی، بالاخره وقتی از سربازی برگشتم شروع کردم به یاد گرفتن نماز ... تا آن موقع نماز نخوانده بودم... رفتم آنجا پیش یک آخوند،که سواد خوبی نداشت، و او از روی حروفی که به زبان قدیمی نوشته شده بود به من نماز یاد داد. ولی برای یادگیری مطالب دیگر حتی کتاب هم نبود و نگذاشته بودند کتاب‌ها آن طرف برود.

رفتم پیش ظاهرا آخوند بی‌سوادی که آنجا بود. گفتم:می‌خواهم نماز بخوانم. گفت:باشد، یادت می‌دهم. او تلفظ حروف به زبان روسی را یاد گرفته بود، تمام (ض ز ظ ذ) (ص س) (ط ت) را از یک مخرج ادا می‌کرد. همه را همان‌طور راحت ادا می‌کرد (آقای محسن قرائتی می‌گفت: مردم دیگه نمی‌خواهند اذیت پوست میوه کندن را بکشند آب میوه می‌خورند).... ما هم شروع کردیم نماز یاد گرفتیم. دیدیم آقا طرف منطقه ما دو میلیون جمعیت شیعه شراب را مثل آب می‌خوردند... زنا... لواط ... و هر گناهی که فکرش را بکنید...

گفتم: خدایا، از تو یک تقاضا دارم، اینکه کمکم کنی بروم درس علوم دینی بخوانم، دیگه هیچ چیز نمی‌خواهم...بعد هم جنگ ارمنی‌ها شروع شد (جنگ قره باغ)، ما سه چهار سال درگیر جنگ شدیم، بعداز آن زمان من ازدواج کردم...

سپس به سه چهار مدرسه علمیه موجود در آذربایجان مراجعه کردم ولی قبولم نکردند، می‌گفتند: نه می‌توانیم شما را جا بدهیم و نه کمک تحصیلی به شما داشته باشیم. شهری که مدرسه داشت هم تا محل ما صد کیلومتر فاصله داشت و نمی‌توانستم هر روز این مسافت را بروم و بیام.

(من درس‌های طبیعی را خیلی خوب خوانده بودم، طوری مسلط شده بودم که اساتید، سر کلاس از من می‌ترسیدند که یک وقت از آنان سوال نکنم، مثلا در درس شیمی می‌گفتم: می‌توانید فلان ماده را با فلان ماده دیگر قاطی کنید؟! (باخنده)، طرف از ترس می گفت: نه. چرا؟ چون می‌ترسید منفجر شود و چشمش از دست برود. من خیلی خوب درس خوانده بودم و چند تا زبان هم بلد بودم)

من فقط دنبال علم دینی بودم، چرا؟ چون عالمی در منطقه نداشته و نداریم که مردم را تبلیغ و ارشاد کند.

-‌ مدرسه علوم دینی شیعی در منطقه شما هست؟

نه همین الان هم نیست!... البته طرف منطقه باکو هست؛ در باکو فقط یک مدرسه تحت نظر ایران بود که قبول شدنش تقریبا غیر ممکن است چون شرط سنی داشت و منی که 32 سال داشتم شرایطش را نداشتم و من را قبول نمی کردند. (اصلا من اینجا هم که اومدم 7 سال حوزه را غیر رسمی خواندم) به خاطر همین شرایط سنی‌ام، به هر دری که زدم گفتند: آقا خداحافظ! گفتم: چرا؟ گفتند شما سنتان بالاست... گفتم مگر من گناه کرده‌ام... من آمده‌ام که درس بخوانم...

من 7 سال اینجا در مشهد بودم، هیچ جا قبولم نمی‌کردند که قهر کردم رفتم حرم گفتم: امام رضا! (ع) من دیگر به غیر خدا و شما که وسیله‌ی هدایت ما هستید به کسی رو نمی‌زنم و تمام رفتم شروع کردم به درس خواندن آزاد.

-‌ چطور شد به ایران آمدید و آن‌هم به مشهد، شهر امام رضا (ع)؟!

خاطراتی که من دارم وقتی برای طلبه‌ها تعریف می‌کنم، می‌نشینند گریه می‌کنند چرا؟ ببینید اول طلبگی من چی بود! هیچی، دست‌هایم را ببینید! این دستم، و این دستم را ببینید. ابتدای طلبگی دو سال در باکو درس دینی خواندم و کارگری هم می‌کردم.

به حمدلله چند مدرسه که رفتم من را قبول نکردند، برای این که این ها که درس می‌گویند به تنهایی فایده ندارد و کافی نیست.زمانی که پدرم مریض بود... هر در که زدم نمی‌شد.. به او می‌گفتم: آقاجان پول نمی‌خواهم... آقا خانه نمی‌خواهم ... آقا من فقط می‌خواهم درس بخوانم... قرآن خواندن هم بلد نبودم، فقط نماز واجب را یاد گرفته بودم.

یک زمان هم پدرم نابینا شده بود و شدیدا مریض بود. من پاهایش را گذاشتم توی آب، ایشان هم دست‌هایش را بلند کرد و دعا کرد و از خدا خواست که من فقط عالم دینی بشوم. تقریبا بعداز یک هفته هم پدرم فوت کرد.

بعد از فوت پدرم یک آقا از باکو آمده بود مجالس ترحیم پدرم. من تازه خواندن سوره‌های کوچک را یاد گرفته بودم. آنجا قرآن خواندم. آن آقا سوال کردند: این آقا این‌جا چه کار می‌کند؟؟ چرا این آقا را نمی‌فرستید درس بخواند... گفتم: آقا من سه تا بچه دارم. (باصدای بلند) گفت: خودم می‌برمت.

ما را برد باکو... آن‌جا یک روستا هست به نام مشت‌آقا که خیلی معروف است و کنار دریاست. آنجا مسجد جامع هست و طلبه‌ها درس می‌خوانند و تا سطح حوزه درس هست. بالاخره من آنجا شروع کردم به درس‌خواندن، شهریه هم به من نمی‌دادند، فقط به طلاب جوان که از مقدمات شروع کرده شهریه می‌دادند. ما هم که آنجا رفتیم تا ما را می‌دیدند می‌گفتند: پدر جان! چرا آمدی اینجا... اینجا که بازار نیست! برو پول عوض کن! برو دنبال خانه و زندگی‌ات. فلان و فلان و فلان .... منم هاج و واج می‌گفتم: غلط که نکردم... آمده‌ام یک کلمه قرآن یاد بگیرم! گفتند نه برو! بعضی‌ها مسخره‌ام کردند ولی من آن‌جا شروع کردم به درس خواندن... .

سه تا بچه داشتم و باخودم و خانمم پنج نفر بودیم که باید غذا بخورند، حال چه کار باید بکنیم! می‌رفتم خانه‌ها کار می‌کردم، چه کاری؟! می‌گفتند: چاه بکن، می‌گفتم: چشم! چند متر؟ ده متر ! امروز می‌کندم و تحویل می‌دادم. دیگری می‌گفت: بیا این حصار را از بین ببر!  چشم ! شب کار می‌کردم! روز می‌آمدم درس می‌خواندم! دو سال که خواندم دیدم که آقا با این مدرسه‌رفتن به هیچ جا نمی‌توانم برسم! سه تا پسر داشتم که آن موقع چهار تا شدند! آخری یک سال و نیمش شده بود.

بعد هم می‌گفتم: من که هیچ! و یک روز به دلم افتاد بروم مشهد! پیش امام رضا (ع).

رفتم به دیدن حجت الالسلام سید علی اکبر اجاق‌نژاد، نماینده محترم ولی فقیه در جمهوری آذربایجان، ایشان را دیدم، شبیه علامه طباطبایی هستند، من دست ایشان را می‌بوسم! همیشه هم می‌بوسم. سید بزرگوار و نورانی هستند! رفتم اداره ایشان ،دیگر می‌‌خواستم بیام مشهد و مشهد هم خب، ویزا می‌خواهد! حالا چه کسی به ما ویزا بدهد؟! پولمان کجاست؟! رفتم ملاقات ایشان! راه ندادند، گفتند: برو از اینجا! (کی ما را راه می‌داد با شلوار پاره و کفش‌های کارگری) بالاخره گفتم: من فقط می‌خواهم دست آقا را ببوسم! گفت: چه کار داری؟ گفتم: کار من این است که می‌خواهم دست آقا را ببوسم! گفتند: بیا  حسینیه! گفتم: نه، کار شخصی هم دارم! نمی‌توانم بگویم، اگر راه می‌دهید بیایم وگرنه نه! بالاخره به زور اسمم را نوشتند. نماینده‌ی ایشان دستم را ‌دید که این‌قدر کلنگ زده بودم از پینه‌هایش خون می‌آمد، همین الان هم این نشانه‌هاش هست، ببینید! بالاخره... گفتم: من یک طلبه‌ام و کارگر هم هستم، می‌خواهم بروم مشهد. (آن موقع برای درس نمی‌خواستم بیام بلکه می‌خواستم زیارتی بیام مشهد... نیت دلم را که برای بچه‌هام گفته بودم آن‌ها دیگر از آن روز می‌گفتند: کی می‌رویم، کی می‌رویم! خیلی دوست داشتم زود این سفر درست شود...)

بالاخره نماینده‌ی آقا وقتی دست مرا دید فوری رفت پیش آقا خبر داد. بعد برگشت و گفت: بیا. (اجازه دادند با آقا ملاقات کنم)

حاج‌آقا مرا که دید، بلند شد. دست‌شان  را بوسیدم و گفتم: آقا من طلبه هستم، اینجا درس‌هایم را خواندم و الان می‌خواهم بروم پابوسی امام رضا(ع)، گفتند: از ما چه‌ می‌خواهی ؟ گفتم فقط یک ویزا (آن موقع ویزا بود، الان دیگر نیست) خدا خیرشان بدهد. زود (تقریبا 175 دلار شد، 5 نفر ویزا) پولش را دادند... رفتم پول را تحویل دادم و مراحل اداری سفر را انجام دادم... برگشتم خانه گفتم: دیگر همه چیز را ول کنید! می‌رویم مشهد... گاو داشتیم، مرغ داشتیم، نمی‌دونم فلان و فلان... گفت: ول کنید. باور کنید این‌ها را بردیم آذربایجان پیش خانه مادرخانم (ما که خانه نداشتیم خانه‌های ما را ارمنی‌ها گرفتند).

ما برای مسافرت‌مان فقط دو تا کیف داشتیم، آن هم فقط لباس برای خودمان و بچه‌ها (داریم می رویم مشهد) در مرز آستارا (آستارا دو قسمت هست یکی مربوط به آذربایجان و دیگری مربوط به ایران) آنجا به ما گفتند: کجا می‌روید؟ گفتیم: مشهد، همان جا افتادند گریه... ما را بردند خانه! غذا، لباس، پول، که آقا این ها را ببر امام رضا (ع) نذر هست!

قیمت بلیط اتوبوس سال 1382 از آستارا تا مشهد 7 تومن پول بود آن هم ولو... بالاخره بلیط گرفتیم نشستیم توی اتوبوس. (ما فکر می‌کردیم 5 -6ساعت راه باشد اما 24 ساعت راه بود و تا مشهد همان یک روز هم برایمان مثل چند روز طول کشید)

بالاخره رسیدیم مشهد مستقیم رفتیم حرم، گفتم: من با آقا قرار دارم. وسائلمان(که همان لباس بچه‌ها بیشتر نبود) را تحویل امانات دادیم رفتیم داخل. (آن موقع تقریبا وسط پاییز بود، هوا هم خیلی سرد بود(1382) بچه‌های من، یکی دو ساله یکی 4 ساله و یکی هم 6 ساله بودند) شب بود که رفتیم داخل حرم... هر سه تا خوابیدند هیچ چیز هم نداریم. هوا هم سرد بود... خادم حرم آمد بچه‌ها را بیدار می‌کرد. من هم فارسی یک کلمه بلد نبودم! گفتم: آقا داری چکار می کنی؟ (به زبان خودم)، گفت: می‌خواهم این ها را بیدار کنم... گفتم: تو عقل داری؟! نمی‌گویی این کوچکِ دو سال که خوابیده، اگر بیدار کنی بازم می‌خوابه! این را که گفتم، یک آذری که آنجا نشسته بود خندید و آمد کنارم، بهش گفتم:آخر این بچه‌ی کوچک را چکار کنم؟! گفت: ببر بیرون... گفتم الان سرده، کجا ببرم؟! ... بالاخره راضی شدند و این سه تا باهم خوابیدند...

 به خانمم گفتم: تو اینجا بمان، من با آقا کار دارم... نصف شب... حرم خلوت... رفتم کنار ضریح ... نشستم گفتم: شما که می‌دانید ما کی‌ هستیم و از کجا آمده‌ایم ... دیگر من توضیح نمی‌دهم! فقط همین را می‌گویم: من چی بودم... چکاره بودم... کجا بودم... چرا آمدم اینجا...اینها به کنار، این سه تا بچه را به نوکری قبول کنید...! اگر ما را قبول نمی‌کنی بر می‌گردم!...(اینجا ایشان دست روی دست می‌زدند و گریه می‌کردند) آقا اصلا ما را قبول نکن!... تمام آرزوم همین بود که بیام شما را زیارت کنم تمام. اما می‌خواستم کنار شما درس بخوانم؛ علم شما، حلم شما، تواضع شما و اخلاق شما را یاد بگیرم... این‌ها را گفتم و برگشتم، نشستم کنار بچه‌ها شروع کردم هر چه بلد بودم خواندن... .

بالاخره صبح شد... آقا خانه پیدا نمی‌شود... حاج خانم گفت: برویم یک هتلی، مهمان‌پذیری بگیر، حداقل سه چهار روز را قشنگ زیارت کنیم! بعد هم برگردیم... ما که یک گوساله‌ای که داشتیم فروختیم، آمدیم اینجا... حداقل یک سه چار روزی بمانیم بعد برگردیم... بگیم آقا را قشنگ زیارت کردیم.

رفتیم روبروی مدرسه نواب صفوی یک مهمان‌پذیر کرایه کردیم، شبی 3هزار تومان، قیمتش ارزان بود. مهمانپذیر هم ترک بود، منم زبان فارسی بلد نبودم... بچه‌ها را گذاشتیم آن‌جا... بالاخره 3 روز ماندیم... در این مدت بعد از زیارت می‌رفتم با طلبه‌های آذری صحبت می‌کردم برای دروس حوزوی و اقامت...

مدرسه اهل‌بیت‌(ع) گفتند: بیا درس بخوان... منتها جا نیست! من هم کلا سیصد دلار پول داشتم.

هم زیارت می رفتم، هم رفقا را در جریان می‌گذاشتم که آقا من آمده‌ام اینجا، منطقه ما آخوند نیست! با ما راه بیایید، یک جایی به ما بدهید، من هیچ، حداقل این بچه ها درس علوم دینی بخوانند!

باور کنید هرجا سر زدم گفتند: خانه نیست! همان روز پسر سومم از پله‌ها افتاد سرش به‌شدت باد کرد. دیگر گفتیم: فردا برویم. چهار،پنج  روز شد به حاج خانم گفتم: امروز برمی‌گردیم. حاج خانم گفت: نه، این بچه تب کرده، ممکن است در اتوبوس تبش بالا برود آنجا نمی‌شود کاری کرد، ولی این‌جا می‌توان دکتر رفت. (این یعنی چه؟ یعنی امام رضا (ع) نمی‌خواهد ما برویم! فهمیدی! ) این اتفاق که افتاد یک بهانه است که امام رضا (ع) می‌گوید: این‌ها بروند،دیگر منصرف می‌شوند. باور کن که می‌خواستیم فردایش آماده بشویم برویم که یک طلبه آمد و گفت: یک خانه هست منتهی بلوار دوم طبرسی، منطقه محروم مشهد، (این‌ها راخوب گوش کنید ببینید سر ما چه‌ها آمده ...)  رفتیم آن‌جا گفت: پنجاه تومان می‌دهی؛ بیست تومن هم هر ماه! گفتم: اشکال ندارد! حالا شهریه چیزی ندارم!

بالاخره رفتم بلوار دوم تا آخر بلوار (باز هم می‌گویم دقت کنید که زبان فارسی بلد نیستم.) آخر منطقه ... آن موقع آن‌جا آسفالت هم نبود. رفتیم آن خانه را دیدیم؛ هیچ  چیزی توش نبود، هیچ چیز! غیر کابینت بالای آشپزخانه هیچ چیز نبود! ما چکار کردیم... لباس بچه‌ها را توی یک شلوار پر کردیم و بالش درست کردیم، گذاشتیم زیر سر بچه‌ها خوابیدند. خودم و خانمم هم روی کارتن خوابیدیم. هیچ چیز نداشتیم؛ آن شب را گذراندیم. فردا یک تخت کهنه پیدا کردیم برای بچه‌ها که حداقل این‌ها روی تخت بخوابند! شب بچه‌ها را گذاشتیم روی تخت! ما زن و شوهری شروع کردیم به دعا کردن؛ گفتم: خدایا بزرگتر از تو نیست و من بالاخره به تو تکیه کردم آمدم... هر گناهی کردم به کنار! بالاخره سنم بالاست! آمدم کنار این حجت شما، به من یک راه نشان بده تا موفق شوم. یک چیزی یاد بده مفید آخرت‌مان باشد. برگردم مردم را راهنمایی کنم!

 ...یک وقت باران آمد وقتی می‌خواستم برگردم توی خانه ناگهان چاه باز شد! آن هم یک چاه پنج شش متری! افتادم ته چاه! استخوان همه‌جام و تمام بدنم خورد شد! پا،دستم! این جوری سرگردان و آویزان ماندم! نصف شب بچه‌ها بلند شدند دیدند کسی نیست! خانم و بچه‌ها هم فارسی بلد نیستند که همسایه‌ها را خبر کنند و بگویند مرد ما مرده بیایید اینجا کمک! بالاخره دیدم این سه تا پسرم بیدار شدند و دوتاشون گریه می‌کنند. یکی کوچیکتره سه چهار سالش بود، داشت خودش را میکشت که بابام مرد‍! آه، وای! توی چاه هم نفسم بالا نمی‌آمد چون سینه‌ام خورده بود به کاشی... هرچی خودم رو تکون دادم نفسم بالا نمی‌آمد ... بعد از چند لحظه نفس برگشت؛ گفتم خدایا شکر! ما را می‌خواستی این‌جوری امتحان کنی؟! حداقل بیرون می‌گفتی ماشین بهم می‌زد (با خنده) بعد توبه کردم و گفتم: این امتحان بود! به خانم هم گفتم: کسی را صدا نکن، من خوبم!

 آمدم بیرون! لباس‌هام تکه‌تکه و پاره شده بود! خودم زخمی ... تبم هم رفت بالا ... گفتم: دکتر نمی‌روم. حاج خانم گفت :دکتر نمی‌روی؟! (ماه مبارک رمضان بود) گفتم: نه، اگر دکتر بروم دارو می‌نویسد، بعد هم من باید این را بخورم و روزه‌ام قضا می‌شود؛ نمی‌روم! ...رفتم حرم کنار ضریح... آن‌جا خالی بود... خودم را قشنگ زدم به ضریح... گفتم: آقا، تا شفایم ندهی از اینجا نمی‌روم! همون موقع تبم قطع شد!

بعدا برای اجاره، یک خانه‌ی نزدیک پیدا شد! رفتم آنجا شروع کردم به درس‌خواندن در مدرسه اهل البیت! شکر خدا اهل بیت ما را قبول کردند!... هر صبح و بعدظهر حرم می‌رفتم! مسئله دیگر اینکه چند جا را در زدم برای اقامت. اقامت نداشتم و مشکل بچه‌هایم هم این بود که آنها را در مدرسه راه نمی‌دادند! هر کجا را هم می زدم می گفتند: سنتان بالا هست! گفتم: مگر من گناه کردم! وهابی‌ها پنجاه ساله را می‌پذیرند، همه‌چیز و همه‌چیز هم تامین می‌کنند! وقتی تبلیغ هم می‌رود آنجا خانه‌اش می‌دهند! همه چیز برایش تامین است! حالا من آمدم بچه‌هایم علوم دینی یاد بگیرند! بالاخره شکر خدا، دستشان درد نکنه قبول کردند...  مشکلمان حل شد و بچه‌ها شروع کردند به درس‌خواندن! من هم در یازده سال تقریبا هشت سال سطح را کامل کردم!

-‌ آیا در این مدت شهریه می‌گرفتید؟

شهریه کجا؟! درآمدم از روزه استیجاری و نماز استیجاری بود! با حاج خانم، با هم روزه می‌گرفتیم و نماز می‌خواندیم... آن موقع یک ماه روزه نود تومن بود. با خانم گرفتیم آمدیم خانه... یکی یکی خرج کردیم... آن موقع سیب زمینی دویست و پنجاه بود ما رفتیم آن سیب زمینی‌هایی که کسی نمی‌خورد را جمع می‌کردیم می‌آوردیم خانه با حاج‌خانم تمیز می‌کردیم، شب می‌خوردیم! یا شب بعد از اینکه درس مطالعه می‌کردیم همسایه زعفران ‌می‌آورد، کیلویی دو تومن سه تومن، پاک می‌کردیم. بالاخره آن‌گونه و با آن شرایط تا یازده سال گذراندیم... من امروز را هم که روزه هستم این استیجاری هست! کل سال روزه هستم!
 
ادامه دارد...
 
تاريخ: ۱۳۹۳/۴/۲۶
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
کارگاه مطالعات سینمایی
دوره مسیحیت
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal