حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ دوشنبه ۱۸ آذر     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات :
 گفتگو با آیت الله سید نورالدین طاهری موسوی شیرازی
باز گویم وصف خلق ما سوا، بر سه قسم آیند اوصاف قوا، در ملائک خلقت عمل است و بس، در بهائم شهوت بطن و هوس، جمع هر دو در بنی آدم بود، زین تجمع شهره در عالم بود، طاعت حق در ملک فطری بُود، در چنین خلقت ز حق سری بُود.

آیت الله سیدنورالدین طاهری شیرازی فرزند مرحوم آیت الله العظمی سیدمحمدجعفر و نوه مرحوم آیت الله سیدمحمدطاهر مجاهد، از بزرگان  و علمای شیراز است. سیدنورالدین در سال 1304 شمسی در سن دو سالگی همراه پدر، مادر و برادرش به نجف اشرف رفت که در همان زمان مادر خود را از دست داد. از این رو پدرش او را به همراه برادرش به شیراز فرستاده و خود نیز به محض  تمام شدن تحصیلاتش به شیراز آمد.

سیدنورالدین طاهری شیرازی در سال 1323 وارد حوزه علمیه  قم شد و برای خواندن « کفایه الاصول» درس آیت الله  مرعشی نجفی  را برگزید و همچنین درس رسائل را زیر نظر مرحوم استاد محقق  داماد از اساتید طراز اول حوزه علمیه قم گذراند.  او در سال 1324  که آیت الله بروجردی از بروجرد به قم آمد؛ در کلاس درس ایشان  حضور یافته و 16 سال توفیق شاگردی بزرگترین مرجع تقلید وقت را به دست آورد. آیت الله سیدنورالدین طاهری شیرازی، از شاگردان برجسته آیت الله  العظمی بروجردی است که هم اکنون در نود و یک سالگی قرار دارد.

 

از خودتان و محل  تولد و تحصیلتان بفرمایید؟

این حقیر سیدنورالدین  طاهری موسوی شیرازی متولد 17 تیرماه سال 1302 می باشم؛ تمام آباء و اجداد ما در شهر شیراز زندگی می کردند و پدر مرحومم آیت الله سیدجعفر طاهری موسوی، فرزند  سیدمحمدطاهر، معروف به  مجاهد که شهرت  فوق العاده ای داشت ؛ همچنین عموی بزرگوارم حاج سید  عبدالله شیرازی، مرجع تقلید بزرگوار که در نجف بودند و در اثر مخامصه با صدام لعنت الله علیه از نجف به مشهد رفتند. بعد از تولدم در تهران به همراه پدرم که برای تحصیل به همراه خانواده  به نجف رفتیم. آن زمان  بعد از فوت مرحوم آخوند خراسانی زمان مرجعیت  سیداصفهانی بود.  دو سال بیشتر نداشتم  که مادرم در سن 19 سالگی  در نجف از دنیا رفت و ایشان را در نجف، در قبرستان وادی السلام دفن  کردیم.

پدرم به علت ادامه تحصیل ناچار بود در نجف بماند؛ ولی  من و برادر  مرحومم سیدفخرالدین ( که در تجریش مسجد معروفی داشتند و مدارس فخریه تهران متعلق به ایشان است) را به شهر شیراز فرستادند و در آن جا تحت کفالت  خانواده ای که داشتیم، زندگی کردیم تا زمانی که ابوی ما پس از  گذراندن تحصیلاتش به شیراز بازگشت و ازدواج  مجدد نمود و خانواده ای تشکیل داد. بعد از چند  سال من و برادرم  به دبستان، سپس به دبیرستان ( در آن زمان سیکل اول و سیکل دوم  می گفتند)  رفتیم و  پس از اخذ مدرک  دبیرستان، هم می توانستم  به دوره  سه ساله دانشگاه بروم و هم در دانشکده اسلامی  که دوره ای دو ساله داشت وارد شوم. من دوره  دو ساله دانشکده اسلامی را انتخاب کردم.

در زمان رضاخان،  یک برنامه ای از طرف  اداره ای به نام فرهنگ و معارف اسلامی (آموزش و پرورش  فعلی) دستوری مبنی بر مجاز بودن ابزار موسیقی اعم از تار، گیتار و ...  رسید و در آن دستور بر آموزش این دوره تاکید  شده بود.  چون این موضوع  فعلی حرام بود،  لذا در اواسط سال تحصیلی دیگر  این دوره را ادامه ندادم.

 

همزمان با ترک تحصیل کلاسیک وارد حوزه شدید؟

بله، پس از ترک آن دانشکده ، به مدرسه  علمیه ای در شیراز به  نام آقا باباخان وارد شدم و در آنجا تحصیل عربی و  جامع المقدمات  را برگزیدم .

 

از دوران تحصیل در حوزه هم  بفرمایید؟

در تحصیل جوامع  المقدمات،  شیخ محمد علی موحد  استادم بود و حدود شانزده محصل داشت که یکی از آن ها خاله زاده ام، آیت الله  مکارم شیرازی بود. پس از گذراندن دوره مقدماتی،  مدارجی را طی  کردم. پس از آن شرح  قطرالندی که کتاب بسیار جالبی است و بعد سیوطی، معالم و معانی بیان را خواندم.  مدتی طولانی در آنجا تحصیل کردم و در سن 19 سالگی  معمم شدم.

در همان سال ازدواج کردم و پس از ازدواج، دروس دیگری را با اساتید دیگر خواندم که  به طور مثال در درس شرایع، نزد شیخ  محدجعفر دادخواه، شرح لمعه را با حاج شیخ عبدالحسین حائری، پدر آیت الله حائری که در حوزه فعالیت  دارند وسال ها امام جمعه شیراز بودند و از اساتید مجرب و درجه یک شیراز که از زهاد بودند؛ شرح لمعه را ایشان، فقط برای من تدریس می کرد.  درس قوانین  را ( که امروزه منسوخ شده)  نزد حاج سیدنورالدین  حسینی که عالم بسیار  شجاعی بود و از علمای تراز اول به حساب می آمد و در مدرسه  علمیه خان  تدریس می کرد، خواندم.

در سال 1323 و بعد از خواندن دروسی همچون رسائل،  مکاسب و  کفایه، تصمیم گرفتم به شهر مقدس قم  بیابیم که برادر بزرگترم  قبل از من به این شهر کوچ  کرده بود.  درس کفایه  را نزد آیت الله  سید شهاب الدین  مرعشی نجفی خواندم که 25 دوره  این درس را تدریس کرده بود.  خواندن درس کفایه مصادف با آمدن آیت الله بروجردی به قم شد.

 

حضور آیت الله بروجردی در قم  در آن مقطع زمانی،  موجب تحولات  بسیاری در حوزه  علمیه  و مرجعیت شیعه شد در این مورد توضیحاتی بفرمایید؟

بله واقعاً در آن مقطع زمانی آمدن ایشان به قم برکات  بسیاری داشت؛ در عظمت علمی ایشان باید عرض  کنم که در زمان  اقامتشان در بروجرد، به ایشان امام می گفتند. مرحوم سید  اصفهانی که قبل از آیت الله  بروجردی مرجع کل عالم تشیع بودند، مریض شده و ایشان را به  بیروت برده بودند . علمایی که همراه  ایشان به بیروت  رفته بودند. احتمال می دادند که ایشان دیگر زنده نمانند؛ لذا از ایشان تقاضا کردند مرجعی را به عنوان مرجع احتیاطات  معرفی کند. پس از اصرار فراوان علما، با وجود علمای بزرگی همچون حضرات آیات سید ضیاءالدین عراقی، محمدحسین کمپانی، محمدکاظم شیرازی و ... که در نجف بودند، ایشان  آیت الله بروجردی  را معرفی کردند.

حضرت آیت الله وقتی با سوال  برخی نسبت به این انتخاب  مواجه شدند در پاسخ به  اعتراض آن ها  گفت: درست است که مراجع مورد نظر شما صاحب علم هستند، اما دلیل انتخاب آقای بروجردی این است که من با ایشان 13 سال درس خوانده ام و از معلومات ایشان با خبرم؛ تا به حال ندیده ام که  ایشان یک عمل مکروه انجام دهند، چه برسد به کار حرام. در سال 1324 که سیداصفهانی در قید حیات  بودند، آیت الله بروجردی به قم مشرف شدند.  ابوی ما در شیراز  دچار یک فتقی شدند که نظر تمام اطبا این شد ایشان به تهران بروند و در بیمارستان فیروز آبادی بستری شوند؛ پدرم قبل از رفتن به تهران، در قم به منزل ما آمدند.  در زمان قدیم  رسم بود که وقتی یک عالم به جایی می رفت،  علمای دیگر  برای عرض ادب به محضر ایشان  می رفتند و چون  ابوی بنده یکی از علمای بزرگ  شیراز بود، طلاب و علما به دیدار ایشان آمدند. نزدیک ظهر بود که خبر دادند، آیت الله بروجردی به دیدار پدرم  آمده اند.

ایشان پس از احوال پرسی ، به پدرم در مورد عمل فتق دلداری دادند و فرمودند: « من در بروجرد  که بودم دچار فتق سختی بودم،  حتی گاهی اوقات  فتقم آن قدر شدت  می گرفت که  وقتی در سجده نماز بودم، از شدت درد بیهوش می شدم. نظر تمامی اطبا بستری شدن من در بیمارستان فیروزآبادی تهران بود. وقتی می خواستند مرا به  تهران منتقل کنند، در تمامی راه بیهوش بودم و نمی فهمیدم که  کجا هستم! وقتی به هوش آمدم، چند چراغ  دیدم و پرسیدم در کجا هستیم و این نورها برای چیست؟ پسرم حاج احمد گفت : در قم و این نور گنبد حضرت معصومه  (س) است؛ علت به هوش آمدنم برکت  وجود حضرت معصومه (س) بود. همان لحظه نذر کردم که پس از عمل، به مدت چهل روز به قم بیایم و در قم بمانم».

وقتی ایشان برای ادای نذر به قم آمدند،  پیشنهاد تدریس به ایشان شد و ایشان  نیز پذیرفتند و بحث « اقرار» را شروع کردند.  خود من از همان جلسه اول در کلاس ایشان حضور داشتم.

وقتی نذر ایشان به پایان رسید، می خواستند به  بروجرد برگردند  که با اصرار آیت الله صدر، ابوی امام موسی صدر، در قم ماندند و شروع به تدریس بحث « صلاه» کردند. من از جمله کسانی بودم که مقید به نوشتن دروس ایشان بودم و تقریباً  تمام دروی ایشان را طی شانزده سالی که در قم بودند، به صورت مکتوب  دارم و تمامی این دروس را با مرحوم اشتهاردی که از زهاد معروف بود؛ بحث می کردیم.

 

خانواده شما از خانواده های مجاهد و انقلابی بودند  و این موضوع  قطعا در شکل گیری شخصیت شما موثر بوده است؛ در خاطره ای که  فرمودید و حضور آیت الله بروجردی در منزلتان برای عیادت  ابوی، نشان از عظمت  ایشان است. دوست داریم در مورد شخصیت پدر بزرگتان، مرحوم سید  محمدطاهر  نیز نکاتی بفرمایید؟

پدر بزرگ بنده،  مجاهد بزرگی بود . در زمان مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری رحمه الله علیه – که دولت وقت بعدا ایشان را اعدام کرد-  شاه وقت به کمک دولت بریتانیا،  استبداد را به مشروطه تبدیل کرد. مسئله مشروطه که شکل گرفت اکثر علما متوجه  این قضیه شدند و در راس آنها مرحوم آخوند خراسانی ( صاحب کفایه الاصول) بود، این ماجرا به گوش ایشان رسید و ایشان می دانست نقشه هایی که امپراطوری انگلیس در عراق داشت قرار بود در ایران نیز اجرا شود.

لذا مرحوم آخوند خراسانی از نجف با بزرگان علمای ایران از جمله مرحوم شیخ فضل الله نوری تماس گرفت که  مشروطه را به مشروعه مشروطه کنید. مرحوم  حاج شیخ فضل الله نیز اعلام کرد مشروطه را می پذیریم و به شرط اینکه، مشروعه و مطابق شرع اسلام باشد.

البته تشکیلات و دستگاه سلطنتی انگلیسی ها  نمی خواستند آن را بپذیرند بلکه خواستار مشروطه ای  بودند که مطابق برنامه های  خودشان باشد، بنابراین با شیخ فضل الله به مخالف  پرداختند.  از این رو جد بنده، سیدمحمدطاهر از شیراز به سوی تهران حرکت کرد و خانه ای را در خیابان ری تهیه کرده و به همکاری با شیخ فضل الله نوری پرداخت و نسبت به مسئله مشروطه مشروعه  ایستادگی کردند که متاسفانه این موضوع محقق نشد و دستگاه  سلطنتی با دستگیری حاج شیخ فضل الله، حکم اعدام را  صادر و ایشان را به شهادت رساند.

دستگاه سلطنتی انگلیس در صدد دستگیری پدربزرگ  بنده بر آمد  چرا که ایشان نیز همکاری بسیاری با  شیخ فضل الله نوری  داشت لذا دوستان پدربزرگم  شبانه به هر نحوی که  بود ایشان را مخفیانه از تهران خارج کردند و در حدود 6 ماه در یکی از قریه های  اطراف فارس مخفی کردند و به این ترتیب، مقاصد  شوم دستگاه حکومت در خصوص مشروطه عملی شد.

وقتی علمای شیراز از فرار جد بنده باخبر شدند با استقبال فراوان  سیدمحمدطاهر مجاهد را به شیراز باز گرداندند. در آن زمان، عالم مشهور شیراز جد بنده بود که از مهالک نجات پیدا کرد؛ اما مقاصد ایشان انجام  نشد و بعد امپراطور انگلستان که متوجه فعالیت مرحوم  جدم بود از برگشتن ایشان به شیراز مطلع شد لذا فردی به نام « ژنرال ساکس» مأمور کرده به ایران و سپس به شیراز فرستادند. حاکم آن زمان شیراز نیز شخصی به نام  « فرمانفرما» از شازده های قاجار بود. روزی که  ژنرال ساکس قرار بود  به شیراز وارد شود، فرمانفرما دستور استقبال از این ژنرال را صادر کرد و به مردم دستور داد  تا به استقبال او بروند.

پدر بنده که 14-15 سال بیشتر نداشت، به همراه  عمویم که  از مراجع شیراز بود ، درباره آن شب برایم نقل می کنند  شب بود و در خانه نشسته بودیم که سیدمحمدطاهر (پدربزرگم) دستور داد تا کاغذی را برایش بیاورند، روی دو برگ کاغذ نوشت: « امروز، استقبال از ژنرال ساکس در حکم محاربه با امام زمان ( عج) است!» آن را به ما داد و گفت  ببرید بازار شیراز در محلی عمومی بچسبانید تا مردم  ببینند.

صبح که مردم برای استقبال از ژنرال ساکس آماده می شدند فتوای این عالم بزرگوار را می بینند لذا فقط  کارمندان دولتی به استقبال از ژنرال انگلیس می روند و احدی از مردم در مراسم استقبال حاضر نمی شود. وقتی ژنرال ساکس وارد شد و این صحنه را مشاهده کرد، به مقری وارد شد که آن روز « کلاه فرنگی» نام داشت و  معمولا محلی بود که شازده فرمانفرما کارهای اداری خود را در آنجا  انجام می داد. او  از فرمانفرما علت استقبال کم و بی فروغ  را سوال  می کند، او نیز جریان فتوای سیدمحمدطاهر مجاهد را عنوان می کند.  ژنرال ساکس با عصبانیت دستور داد بساط دار را مهیا کنند و گروه دیگری را مامور دستگیری سید محمدطاهر  می کند.

فرمانفرما مانده بود که چه کار کند! چون دستور ژنرال ساکس،  امپراطور انگلیس باید  هر چه سریعتر اجرا می شد. از این رو عده ای به سراغ جد بنده رفتند. ابوی می گفت: همراه  سیدمحمدطاهر در خانه نشستیم بودیم که ماموران امنیتی در زده و وارد منزل شدند  و خواستند  جد بنده را با خود ببرند اما سیدمحمدطاهر گفته بود که من هیچ گاه با پای خودم نخواهم رفت! اما آنها به زور جد، پدر و عموی بنده را دستگیر می کنند و با خود به محلی که ژنرال ساکس در آنجا حضور داشت می برند.

جد بنده با دیدن این صحنه، سیلی محکمی به گوش شازده فرمانفرما می زند و می گوید: چرا دستور استقبال از یک فرنگی دادی! مسلمانان بروند به استقبال یک فرنگی؟!

ژنرال ساکس  با دیدن این صحنه بیشتر عصبانی شد و گفت: زودتر بساط دار را آماده کنید و او را دار بزنید! شازده  فرمانفرما  دید که اگر این اتفاق صورت گیرد تمام شیراز به هم خواهد ریخت.  از این رو خطاب به ژنرال ساکس گفت: این  سید مجنون است و متوجه  رفتارش نیست!  من او را از شهر بیرون خواهم کرد لذا جد بزرگوارم  را به سمیرم ( محلی اطراف شیراز) منتقل می کنند تا مدتی را در  آنجا بماند. وقتی ژنرال ساکس  به انگلیس برگشت سیدمحمدطاهر مجاهد به شیراز بازگشت وبه فعالیت های ضد  استعماری خود ادامه داد.

 

همان گونه که قبلا فرمودید، در قم مشغول به تحصیل بودید. چه عجب تهران؟ آغاز به کارتان به عنوان عالم بلاد از چه زمانی  و به چه شکلی شروع شد؟

بحث ما با مرحوم آقای اشتهاردی تا سال 1338 ادامه داشت  تا اینکه در  چیدز شمیران آقایی به نام شیخ علی عرب که  اهل نهاوند و زبانزد آن منطقه بود و حسینیه چیدز را اداره می کرد، فوت کرد و چیدز خالی از روحانی شد.

آن زمان که ایشان فوت کردند، زمان  محمدرضا پهلوی ملعون بود و برهه حساسی که بهایی ها در تهران به واسطه حمایت های هویدا نخست وزیر شاه که لعنت خدا بر او باد، بهائیت را در تهران تبلیغ می کردند.

شاه ملعون تمامی علمای طراز اول را دعوت کرد تا در حرم حضرت معصومه (س) با آن ها دیدار کند. پدر من هم جز دعوت شدگان بود  که به علت  بی مایل بودن به این دعوت،  مرا به نمایندگی از خود به آنجا فرستاد.

وقتی شاه که  خود طرفدار بهائیت بود شروع به  سخنرانی کرد،  آیت الله صدر به او اعتراض نمود که  هویدا را عوض کنید.  شاه در پاسخ  آیت الله صدر گفت: « شما کاری به نخست  وزیر و کارهای من نداشته باشید.»

به دلیل اینکه هویدا بهایی بود، آنها قدرت پیدا کرده بودند و حتی برای تبلیغ بهائیت، ساختمانی در تهران بنا  کرده بودند  به نام « حضیره القدس» که تمامی تجمعاتشان  در آنجا انجام می شد.  « در شیراز نیز در مسجد بزرگی به نام « مسجد نو» تجمع داشتند. در درب شرقی این مسجد کوچه ای که به شمشیرگرخانه معروف بود، قرار داشت. در انتهای این کوچه خانه میرزاعلی محمدباب واقع  شده بود. این فرد که دست پرورده انگلیس  ها و روس ها بود، مامور پیدا کردن یک شخصی در لباس روحانیت بود که بهائیت را ترویج دهد.

میرزا علی محمد هم فردی را به نام شیخ حسن لنکرانی که  لباس روحانیت به تن کرده بود را مامور پیدا کردن یک آخوند کرد. یک روز این فرد آخوندی را می بیند که در  گرمای تابستان سر خود را به سمت آسمان بلند کرده و زیر لب چیزی می گوید! وقتی نزدیکتر  می رود، با خود می گوید، این شیخ گزینه خوبی برای اغفال مردم است و با او طرح رفاقت می ریزد و به تدریج او را از راه  حق غافل می سازد و به او می گوید: تو در دین داری بسیار برتری و با این درجه  تقوا و زهدی که تو  داری، حتم دارم نایب امام زمان (عج) هستی!

پس از گذشت مدتی از این قضیه، آخوند قلابی ( شیخ حسن لنکرانی) به شیخ زود باور می گوید من به این  نتیجه رسیدم که تو خود امام  زمان (عج) هستی و  باید وظیفه ات را انجام دهی!  این آخوند احمق هم باورش شده بود که واقعاً امام زمان است!

این شیخ زودباور به شیراز آمد و  در انتهای بازار نو خانه ای خرید و مدعی شد که  امام زمان است! البته انگلیس ها و روس ها از نظر مادی او را تامین می کردند و عده ای از مردم بی سواد و ساده، دور او جمع شده بودند و او به فعالیت  خود ادامه می داد، تا زمانی که شاه ملعون به شیراز آمد و در شاه چراغ سخنرانی کرد. پدرم به جای خودش که به این مراسم دعوت شده بود، مرا فرستاد».

سیدنورالدین  که از علمای  برجسته بود، عده ای را اجیر کرده بود که از پشت مسجد، خانه میرزامحمد باب را تخریب کنند و همین کار هم انجام شد.

شاه پس از سخنرانی به محل اقامتش منتقل شد. به او خبر دادند که  سیدنورالدین  توسط برخی افراد، منزل میرزا محمدباب را تخریب کرده است. محمدرضا پهلوی پس از شنیدن این خبر دستور داد تا او را دستگیر کنند و به تهران  ببرند.

انگلیس های مکار که همیشه به دنبال تضعیف اسلام بودند، بهائیت را از نظر مالی تامین می کردند؛ همین « حضیره القدس» توسط انگلیس اداره می شد.

پس از فوت شیخ علی نهاوندی یعنی تنها روحانی مستقر در چیدز،  این منطقه خالی از روحانی شد و بزرگان بهائیت و افرادی که این فرقه را  ترویج می دادند،  در چیدز چند خانه  گرفتند و آنجا را  در تهران  مرکز تبلیغ  خود قراردادند.  این مسئله  وضعیت شمیرانات را دگرگون ساخته بود. مردم چیدز که انسان های  متدینی بودند، از این مسئله رنج می بردند و به دنبال چاره ای بودند تا آنها را از آن منطقه بیرون کنند. به همین علت، نزد آیت الله بروجردی آمدند و مشکل را  مطرح کردند. ایشان مرحوم آقای فلسفی را به چیدز فرستادند تا بر علیه بهائیت سخنرانی کنند؛ ایشان هم به سرعت  خود را  به چیدز رساند و موفق به تخریب « حضیره القدس» شد.

پس از مدتی ایشان نزد آیت الله بروجردی آمد و از ایشان نیروی کمکی طلب کرد که  آیت الله بروجردی بنده را معرفی کردند و من  را به مدت شش ماه به تهران فرستادند. من نیز بدون هیچ وقفه ای به همراه خانواده به تهران رفتیم. خانه  کوچکی را در نزدیکی مسجد اجاره کردم و بر علیه بهائیت به سخنرانی پرداختم.  پس از این که بهائیت را در چیدز ریشه  کن کردیم، ماجرای عجیبی  پیش آمد که  مسبب آن  بهائیت بود.

 

شنیدن زندگی  شما جذاب و تاریخ شفاهی این مملکت می باشد و برایمان بسیار جالب است. از عرصه های تبلیغ و مشکلات آن، بیشتر برایمان بفرمایید؟

زمانی که در چیدز مشغول شدم، هر روز برای نماز صبح به مسجد می رفتم. یک روز با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و وقتی چراغ را روشن کردم، صحنه ای عجیب دیدم؛ دیدم که فرش های خانه نیست، کتاب خانه ام به هم ریخته و ...! فهمیدم که  دزد آمده و آنها با صدای زنگ ساعت پا به فرار گذاشته اند.  با این سرقت  زندگی من و خانواده به  هم ریخت،  خانواده ام گفتند که ما دیگر نمی توانیم در این خانه زندگی کنیم.  من هم  که وضعیت را به  این شکل دیدم، خانه ای را در قلهک اجاره  کردم و  به قلهک  نقل مکان کردیم؛ اما تمامی  فعالیتم در آن  مسجد باقی ماند و در چیدز به مسجد می رفتم.

روبه روی خانه ای که اجاره کرده بودم، زمینی به مساحت 400 متر بود. در نزدیکی قلهک نیز مسجدی وجود نداشت و مردم آنجا از من تقاضا داشتند که به فکر  ساخت مسجدی باشم. من هم دست به کار شدم تا زمین روبه روی منزلمان را خریداری کنم.

صاحب ملک  یک فرد اصفهانی بود که در تهران  زندگی می کرد. موضوع را با صاحب ملک  در میان گذاشتم و او هم زمینش را به قیمت چهل و شش هزار تومان  به من فروخت.  هفت هزار تومانش را نقد به او دادم و قرار شد بقیه را هم تا پایان هفته بدهم. برای تهیه این پول از اهل محل کمک گرفتم؛ به این صورت که  در منزل خودم  دعای سمات برگزار کردم و در آنجا موضوع  را با اهالی محل  در میان گذاشته و ماجرای کمبود  پول را گفتم. از  میان جمعیت فردی بانی خیر شد و بیشتر مبلغ را پرداخت کرد و مابقی پول را هم مردم کمک کردند و زمین مسجد  را خریداری کردیم.

پس از خرید، بلافاصله شروع به  ساخت مسجد  کردیم؛ در سال 1339 امام خمینی (ره) کسالتی پیدا کرده بودند؛ پزشک به ایشان گفته بود که باید به  یک جای خوش آب و هوا  بروید. ایشان به امام زاده قاسم (ع)  تهران آمدند.

به دلیل اینکه من با امام (ره) از طرف سببی نسبت داشتم، به همراه دیگر علما به دیدار ایشان رفتیم. چند روز بعد  مرحوم آقای  اردکانی،  پیش نماز مسجد تجریش به من تلفن کردند و گفتند که امام (ره) می خواهند برای بازدید بیایند.  ایشان به همراه آقای اردکانی، به منزل ما آمدند و من قضیه مسجد و مشکلات  ساخت آن را مطرح کردم؛ ایشان از مسجد بازدید کردند و بسیار خوشحال شدند و از ما قدردانی فرمودند.

پس از بازدید، از امام پرسیدم: من در مسجد چیدز فعالیت دارم، آیا پس از تکمیل این مسجد، در همان چیدز بمانم یا به قلهک بیایم؟ ایشان در جواب فرمودند: در هر مسجدی که بیشتر می توانی  اسلام  را ترویج کنی فعالیت کن.

 

برای طلاب جوانی که در قم مانده و به شهرستانها هجرت نمی کنند، چه توصیه ای دارید؟

جواب این سوال را با آیه از قرآن می دهم. وقتی  پیامبر (ص)  از مکه به مدینه آمدند،  جنگ ها آغاز شد و بیشتر افراد از رفتن به جنگ سر باز می زدند؛ پیغمبر (ص) با سخنرانی در مورد جهاد این افراد را عاشق شهادت و  جهاد در راه خدا کردند.

از عادات پیامبر (ص) بود که پس از هر نمازی  مردم را ارشاد و موعظه می کردند؛ در همان  روزی که  افراد به جنگ رفته  بودند، آیه ای پس از نماز بر پیغمبر(ص) نازل شد که عبارت بود  از « فلولا نفر من کل فرقه منهم  طائفه  لیتفقهوا فی الدین  و لینذورا قومهم؛ از هر  گروهی دسته ای به سفر نروند تا دانش  دینشان را بیاموزند و چون بازگشتند، مردم خود را انذار دهند.»

حال طلابی که در قم مانده اند، اگر این آیه را قبول داشته باشند، باید به آن عمل کنند و به شهرهای خود بروند و دین خود را تبلیغ کنند.

 

دلیل اکثر طلاب برای ماندن در قم، مشکلات مالی  است. حضرتعالی با توجه به سوابق درخشانتان در بلاد، چه توصیه ای برای این عزیزان دارید؟

از موارد مسلم برای همه افراد که استثنا هم ندارد و قرآن نیز متعدد به آن اشاره کرده، این است که « افکار خود را در مورد امر زندگی دنیایی، متمرکز دنیا نکنید و مسائل آخرتی را ضمیمه قرار دهید.»

متاسفانه امروزه بر خلاف این سخن عمل  می شود. مگر ما اعتقاد نداریم که  روزی رسان  خداوند است؟ خداوند فقط در قم روزی رسان است؟ در روایات  داریم که به هر جایی بروید، رزقتان پشت سرتان می آید. باید به یقین  برسیم که خداوند در همه جا  رازق است.

 

با تشکر از وقتی که برای ما در نظر گرفتید؛ اگر در خاتمه مطالبی هست در خدمتتان هستیم؟

از شما هم تشکر می کنم که به فکر طلاب جوان  هستید. اگر اجازه دهید من یک دیوان دارم که چاپ نکرده ام و یکی از قصیده های آن را تقدیم شما می کنم. روایتی از امیرالمومنین (ع)  راجع به خلقت انسان، حیوان و ملائک که  به صورت شعر نوشته ام.

بفرمایید استفاده می کنیم.

باز گویم وصف خلق ما سوا

بر سه قسم آیند اوصاف قوا

در ملائک خلقت عمل است و بس

در بهائم شهوت بطن و هوس

جمع هر دو در بنی آدم بود

زین تجمع شهره در عالم بود

طاعت حق در ملک فطری بُود

در چنین خلقت  ز حق سری بُود

لیک حیوان  فطرتش شهوت  بُود

در غریزه شهرتش اسوت بُود

در ملک  یک بعد، آن هم عقل است

بندگی حق مر او را سهل است

در بهائم نیز  یک بعد است و بس

منحصر باشد در او بطن و هوس

آدمی با هر دو بعد  ایجاد شد

سر حق در حق او ایفاد شد

با تاسف گر به عکس آرد عمل

عقل را منفی و خواهان ظلل

از بهائم پست تر بلهم ازل

لاجرم این است پایان عمل

طاهری توفیق گر گردد رفیق

قرب حق می باید و شرب رحیق

 منبع: سایت www.rohanyat.ir

 

تاريخ: ۱۳۹۳/۵/۱
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
نقد مسیحیت
نقد عرفان های نوظهور
پاسخگویی به شبهات مذهبی
دوره دانش افزایی خواهران
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
کارگاه مطالعات سینمایی
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal