حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ يکشنبه ۴ اسفند     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات :
 ابعادچهارگانه وجود انسان بخش دوم خیال
انسان با عقل به تنهايي نمي‌تواند زندگي ‌كند، چون زندگي‌اش آنچنان خشك و بي‌نشاط است كه نمي‌تواند به آن راضي باشد، بايد خيال را به صحنه آورد و به سوي خوبي‌ها سير داد، زيرا خيال، محل ظهور عشق است، و با کمک آن مي‌توان با صورت مطلوب خود مأنوس شد.

خيال؛ بُعدي مفيد يا مضر؟

يك بعد ديگر از ابعاد وجود انسان، بُعد خيال اوست. اين بعد هم در جاي خود مي‌تواند بسيار مفيد باشد، هر چند اگر مديريت نشود و جهت‌گيري لازم را پيدا نکند انسان را به شدت به زحمت مي‌اندازد.

همان‌طور كه مي‌دانيد؛ سرعت خيال نسبت به جسم مادي خيلي بيشتر است، شما اگر بخواهيد از اينجا به خانه‌تان برويد بايد مسافتي را در زماني خاص طي کنيد ولي اگر بخواهيد در خيال خود به طرف خانه‌تان حرکت کنيد، خيلي سريع اين کار را عملي مي‌کنيد. حال اگر اين خيال درست تغذيه ‌نشود، خطورات و وسوسه‌هايي ناخوانده در آن ظاهر مي‌شوند و ما را به خود مشغول مي‌نمايند. در آن صورت انسان با خيالاتي پوچ که هيچ مبنايي ندارند زندگي ‌مي‌كند و به اصطلاح؛ انسان خيالاتي مي‌شود.

بشر امروز - تحت تأثير فرهنگ مدرنيته - به شدت خيالاتي است و خيالاتش را جدي گرفته ‌است و آروزها و آينده‌اش را در همان خيالاتش پيگيري مي‌کند، خيالاتي که به مباني قدسي و عقلي متصل نيست. آري، خيال، يک بُعد بسيار مهم از ابعاد وجودي انسان است و چنانچه تربيت شود، کمالي براي انسان به حساب مي‌آيد. يكي از راه‌هاي تربيت‌ خيال ارتباط آن است با عالم عقل، تا عقل سايه‌ي خود را بر خيال بيندازد و آن را مديريت و کنترل کند، و نتواند خودسرانه هر طور خواست جلو برود.

گاهي ممکن است يك فنجان ببينيد و خيالات‌تان تحريك ‌مي‌شود كه «چقدر قشنگ است! كاشكي من هم داشتم». اين خيال، چنانچه در زير سايه‌ي عقل قرار گرفت، اجازه جلو رفتن نمي‌يابد تا انسان را وادار کند، فردا برود آن نوع فنجان را خريداري نمايد. بسياري مواقع خيال ما زباله‌دان صورتي مي‌شود كه آن را يك كسي بر اساس خيالات خود ساخته‌است و حالا آن صورت آنچنان جاي خود را در ذهن ما باز مي‌کند که نمي‌توانيم از آن بگذريم.

خيال؛ مايه‌ي نشاط و شعف

خيال را مي‌‌توان تربيت‌ كرد، و جهت داد، تا نه تنها عامل سرگرداني ما نشود بلکه موجب تشويق ما به سوي خوبي‌ها بگردد، به ‌همين جهت خيال را نبايد سرکوب نمود بايد تلاش کرد در جهتي صحيح شكوفا گردد. تمام شاعران بزرگ، در عالم خيالِ خودشان به اين مقام رسيده‌اند، خيال است كه به انسان عشق و آرامش و نشاط مي‌دهد‌.

انسان با عقل به تنهايي نمي‌تواند زندگي ‌كند، چون زندگي‌اش آنچنان خشك و بي‌نشاط است كه نمي‌تواند به آن راضي باشد، بايد خيال را به صحنه آورد و آن را به سوي خوبي‌ها سير داد تا با پري‌رويان بستان خدا اُنس بگيريم. به همين جهت مولوي در رابطه با خيالات پاک که عکس انوار غيبي الهي است مي‌گويد:

آن خيالاتي که دام اولياست

عکس مه‌رويان بستان خداست

چون اولياء الهي جهت فکر و انديشه‌ي خود را به سوي معارف عاليه و انوار معنوي انداخته‌اند، نه‌تنها عقل و قلب‌شان از نور آن معارف بهره‌مند مي‌شود، بلکه به تبع عقل و قلب، خيال آن‌ها هم از آن انوار تغذيه مي‌کند. عقل و قلبِ انسان‌هاي غير معنوي تحت تأثير وسوسه‌هاي شيطاني و حرص و هوس دنيايي است و ذهن خود را با همان‌ها مشغول کرده‌اند و در همان راستا ادامه مي‌يابد و همواره گرفتار خيالات پوچ و پستي هستند. مولوي مي‌گويد:

آدمي را فربهي هست از خيال

گر خيالاتش بُوَد صاحب ‌جمال

گر خيالاتش نمايد ناخوشي

مي‌گدازد همچو موم از آتشي

يعني آدم با خيال، فربه ‌مي‌شود و اوج مي‌گيرد، زيرا خيال، محل ظهور عشق است، عشق در خيال ظاهر شود، در خيال است كه مي‌توان با صورت مطلوب خود  مانوس شد، البته در بيت دوم مي‌فرمايد: اگر خيالات افراد، خيالات ناخوش و غير سالمي بود، همان‌طور که موم در اثر آتش ذوب مي‌شود، خيالات غير سالم انسان را ذوب مي‌نمايد و زندگي او را نابود مي‌کند.[1] عشق در موطن خيال پديد مي‌آيد و آن در صورتي است که بتوانيم از مطلوب خود صورتي در خيال ايجاد کنيم و يا صورتي را مدّ نظر قرار دهيم که ما را به محبوب يا مطلوب‌مان منتقل کند، به طوري که قلب آن را بپسندد و خيال از طريق آن بپرورد. در این صورت قلب به سوي او جهت مي‌گيرد و خيال صورتي از او و يا صورتي از لوازم او را در درون خود پديد مي‌آورد. گفت:

به صحرا بنگرم، صحرا تِه وينم

به دريا بنگرم دريا تِه وينم

به هرجابنگرم،کوه‌و‌در و دشت

نشان از روي زيباي ته وينم

در حالت عشق به محبوب، چون عقل و قلب به سوي محبوبي است که خيال نيز نمي‌تواند از آن بگذرد، با ديدن هرچيزي که اثري از محبوب را به ياد او مي‌آورد، سريعاً در خيال خود به سوي محبوب منتقل مي‌شود. اولياء الهي با حاکميت عقل و ادب‌کردن آن، در عين به صحنه‌آوردن خيال، نمي‌گذارند خيالشان به بيراهه رود و لذا اگر گل را مشاهده کنند به ‌شعف ‌مي‌آيند، چون به جمال حق منتقل مي‌شوند و اگر كوير را ببيند به خلوت با حق منتقل مي‌شوند، با پاييز که روبه‌رو شوند، آرامشِ با حق‌بودن را در عين رفع تعلقات مي‌يابند، با رؤيت بهار به حيات مطلقِ حق منتقل مي‌شوند. خلاصه يک لحظه اين خيال بدون محبوب خود نيست، چون خيالشان مؤدب شده ‌و تمام عالم را صورت انكشافِ مطلوب متعالي خود مي‌بينند. و اين صادق‌ترين رؤيت است، زيرا به واقع عالم چيزي جز تجليات اسماء الهي نيست، و برهمين اساس گفته‌اند: عشق؛ کسي را در خود غرق نمي‌کند مگر آن‌که معشوقش حق تعالي باشد.

خيال؛ زباله‌دان كثرت‌ها

آدمي كه در دنيا گم‌ شده‌ است و نظرش به خودش و نفس امّاره‌‌اش معطوف است، گل را هم كه ببيند آن را نسبت با خود ارزيابي مي‌کند، لذا به جاي ديدن زيبايي گل، مي‌خواهد آن گل براي او باشد، به همين جهت هم هيچ‌وقت به معني واقعي، زيبايي گل را نمي‌بيند. نمي‌تواند طوري زندگي ‌كند كه گل در طبيعت باشد و او بتواند به آن نگاه كند و با زيبايي آن ارتباط برقرار كند و آن را دريچه‌ي ورود به عالم حيات ببيند. او با صورت‌هاي زنده كه در دل طبيعت هست نمي‌تواند ارتباط برقرار كند، يا گل را از شاخه قطع مي‌کند و به خانه مي‌برد، يا يك تابلو مي‌خرد كه عكس گل بر آن کشيده‌اند، تا خودش در ميان باشد و بتواند آن گل را به خود نسبت دهد، چون خيال خود را درست تربيت نکرده نمي‌تواند با حقايق ارتباط برقرار کند، مسير صحيحِ جهت‌دادن به خيالش را گم ‌كرده‌، شخصيت او مرده‌گرا شده ‌است. قرآن در اين رابطه مي‌فرمايد: «ألْهَكُمُ التَّكاثُر»؛ شما‌ها با كثرت‌ها بازي ‌خورده‌ايد، «حَتّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ»؛[2] تا اين‌كه با قبرها روبه‌رو شديد و همه‌چيز را مرده مي‌بينيد. يعني كسي كه نمي‌تواند اين گُل را كه در دل طبيعت است زنده ببيند، براي او آن گُل با اين گُلي كه روي تابلو كشيده‌اند، فرقي نمي‌كند. قرآن مي‌فرمايد‌: مي‌داني تو چرا همه‌ي چيزها را مرده مي‌بيني؟ چون گرفتار كثرت‌ها شده‌اي: «ألْهَكُمُ التَّكاثُر * حَتّي زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»؛ «مقابر» يعني مقبره‌ها. تو چون بازي‌خورده‌ي كثرت‌هايي و به حضور وحدت در هستي چشم نمي‌دوزي، همه چيز را مقبره مي‌بيني. «بازيخورده‌ي كثرت‌ها» کسي است که جزءجزءهاي متکثر برايش مهم است، امکان انتقال از کثرات به نور معنوي جاري در باطن عالم را از دست داده است. چطور شده كه به اين مشکل افتاده است؟! چون خيال خود را به کمک عقل و قلب تربيت نکرده است تا متوجه حقايقي شود که عقل مي‌فهمد و قلب احساس مي‌کند. خيالِ ادب‌شده مي‌تواند وحدت را در عالم كثرات به حضور آورد و يا بگو: حضورِ آن وحدت را در صورت اين كثرات بيابد. اما آدم كثرت ‌زده، كثرتِ صرف را با وهميات خود تركيب مي‌كند و آن را به عالم خيال مي‌آورد.

خيلي فرق ‌مي‌كند كه ايده‌آل شما در ذهن‌تان فرش باشد يا گستره‌ي عالم معنا. در حالت اول خيال انسان زباله‌دان كثرت‌ها شده و در حالت دوم انسان با خيالات ادب شده و از طريق همين کثرات، قلب او آماده مي‌شود تا با حق ارتباط برقرار كند.

 

[1] - ما براي تربيت خيال و قلب نياز به يك محبوب متعين داريم كه هم خيال از ياد آن شاداب شود و به وجد آيد و هم قلب، با ارتباط با او نور بگيرد و جهت‌يابي كند و اين را خداوند از طريق معرفت به اهل‌البيت و محبت به آنها براي ما عملي كرده است. عزيزان براي روشن‌شدن اين قسمت از بحث لازم است به سلسله مباحث «مباني نظري و روش‌هاي عملي حب اهل‌البيت» رجوع فرمايند و إن‌شاء‌الله از آن طريق خيال و قلب خود را به کمال برسانند.

[2] - سوره تکاثر، آيه 1 و 2.

منبع: کتاب ادب خیال، عقل و قلب نوشته دکتر اصغر طاهرزاده 
تاريخ: ۱۳۹۳/۷/۲۴
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
نقد مسیحیت
کوثر هدایت 98
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
کارگاه مطالعات سینمایی
نقد عرفان های نوظهور
پاسخگویی به شبهات مذهبی
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal