حساب کاربری | عضویت    امروز: ۱۳۹۸ جمعه ۱ شهريور     
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات:
 ربوبیت انسان
فرق است ميان خداوندگارى و خدايى. خداوندگارى يعنى صاحب اختيار بودن. کلمه‌ی «رب» يعنى خداوندگار و صاحب یک چیز بودن. ما به خدا هم که مى‌گوييم «رب»، از باب اين است که خداوندگار صاحب حقيقى تمام عالم و عالم ها است. در واقع هر کسى مالک هر چيزى که هست، رب و خداوندگار آن چيز هم هست.

 

امام صادق علیه‌السلام به فضيل فرمود: «يا فضيل العبودية جوهرة كنهها الربوبية».

(خيلى جمله‌ی عجيبى است و از يک نظر جمله زننده‌اى هم هست.) فضيل! آيا تو مى‌دانى که عبوديت چيست؟ آيا مى‌دانى عبوديت چه گوهرى است؟ عبوديت گوهرى است که ظاهرش عبوديت است و کنه و نهايت و باطنش، آخرين منزل و هدف و مقصدش، ربوبيت است. ممکن است بگوييد يعنى چه؟ آيا امام جعفر صادق علیه‌السلام خواسته بفرمايد که عبوديت اولش بندگى است و آخرش خدايى؟ آيا مى‌خواهد بگويد که يک بنده از بندگى به خدايى مى‌رسد؟ نه. در تعبيرات ائمه علیهم‌السلام هرگز چنين تعبيراتى نمى‌آيد. اهل عرفان براى اين‌که مردم ديگر را دست بيندازند، معانى‌اى که در نظر مى‌گيرند با يک تعبيراتى مى‌گويند که ديگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. اين يک نوع قلقلک دادن به مردم است. مثلاً مولوى يا شبسترى چنين تعبيراتى دارند. شبسترى مى‌گويد: مسلمان گر بدانستى که بت چيست/ بدانستى که دين در بت‌پرستى است!اين خيلى حرف عجيبى است ولى مقصود او غير از اين حرف‌هاست. يک مقصود صحيح دارد. با يک تعبيرى مى‌گويد که به قول خودش زاهدنماها را قلقلک داده باشد. يک شعر معروفى هست که به مولوى نسبت مى‌دهند. نمى‌دانم در مثنوى هست يا نه. مى‌گويد: از عبادت مى‌توان الله شد/ نى توان موسى کليم‌الله شد! خيلى عجيب است‌! مى‌گويد از عبادت نمى‌شود موسى کليم‌الله شد، ولى از عبادت مى‌شود الله شد! يعنى چه؟ حال اين حديث را که من برايتان معنى کنم، معنى آن شعر هم واضح مى‌شود.
اصلاً معنى ربوبيت يعنى تسلط و خداوندگارى، نه خدايى. فرق است ميان خداوندگارى و خدايى. خداوندگارى يعنى صاحب بودن، صاحب اختيار بودن. در قضيه‌ی اصحاب‌الفيل که ابرهه آمد و مى‌خواست کعبه را خراب کند، شترهاى جناب عبدالمطلّب را هم که در بيابان بود، گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطلّب رفت نزد ابرهه. قيافه و عظمت و شخصيت عبدالمطلّب خيلى ابرهه را گرفت. به گونه‌اى که با خود فکر کرد که اگر اين مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرّض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم، خراب نمى‌کنم. ولى بر خلاف انتظار او، عبدالمطلّب وقتى که لب به سخن گشود فقط درباره‌ی شتران خودش صحبت کرد. درباره‌ی کعبه يک کلمه هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد. گفت: من تو را خيلى آدم بزرگى حساب مى‌کردم. من خيال کردم تو آمده‌ای براى کعبه شفاعت کنى و حالا مى‌بينم آمده‌ای و براى شترهاى خودت شفاعت مى‌کنى! او هم جواب خوبى داد. گفت: «انا رب الابل و للبيت رب». من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگارى دارد.
کلمه‌ی «رب» يعنى خداوندگار و صاحب. ما به خدا هم که مى‌گوييم «رب»، از باب اين است که خداوندگار صاحب حقيقى تمام عالم و تمام عالم‌هاست. مى‌گوييم: «الحمدلله رب العالمين»؛ سپاس خداى را که خداوندگار و صاحب است. صاحب تمام عالم‌ها. پس اصل معنى «رب» يعنى صاحب و خداوندگار، و ربوبيت يعنى خداوندگارى، نه خدايى. فرق است ميان خدايى و خداوندگارى. هر کسى مالک هر چيزى که هست، رب و خداوندگار آن چيز هم هست.
حال معنى اين حديث چيست که امام علیه‌السلام فرمود عبوديت يک جوهره‌اى است که نهايت و کُنهش ربوبيت است. نکته‌ی بسيار جالبى است. عبوديت و بندگى خدا خاصيتش اين است که هر چه انسان راه بندگى خدا را بيشتر طى کند، بر تصاحب و قدرت و خداوندگارى‌اش افزوده مى‌شود. چطور؟ یک موضوع کوچکش که اولین مرتبه‌ی ربوبیت محسوب می‌شود،تسلط بر نفس است.
اولين درجه‌ی ربوبيت: تسلط بر نفس
اولين درجه‌ی ربوبيت و خداوندگارى که در نتيجه‌ی عبوديت پيدا مى‌شود اين است که انسان رب و ملک نفس خودش مى‌شود و تسلط بر نفس خودش ‍ پيدا مى‌کند. يکى از بيچارگي‌هاى ما که کاملاً احساس مى‌کنيم همين است که زمام نفس خودمان در اختيار ما نيست، اختيار خودمان را نداريم، اختيار زبان خودمان را نداريم، اختيار شهوات خودمان را نداريم، اختيار شکم خودمان را نداريم، اختيار دامن خودمان را نداريم، اختيار چشم خودمان را نداريم، اختيار پاى خودمان را نداريم، و اين نهايت بدبختى است. ما مى‌رويم در اين خيابان‌ها، ولى اين چشم در اختيار ما نيست‌. ما در اختيار اين چشم هستيم. يعنى اين ما هستيم که اين چشم دلش مى‌خواهد چشم‌چرانى کند، دلش مى‌خواهد به نواميس مردم نظر شهوت بکند. دل ما هم تابع اين چشم است. گفت: دل برود چشم چو مايل بود/ دست نظر رشته کش دل بود. ما مالک زبان خودمان نيستيم. اختيار زبان خودمان را نداريم. وقتى که گرم مى‌شويم به حرف زدن، به اصطلاح چانه‌مان گرم مى‌شود، نمى‌فهميم که چه مى‌گوييم. مجلس گل انداخته. حالا که مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را مى‌توانيم نگه داريم و نه راز مردم را. نمى‌توانيم عيب پوش مردم باشيم، نمى‌توانيم از مردم غيبت نکنيم. اختيار گوش خودمان را نداريم. هرچه که گوشمان خوشش بيايد، مثلاً از غيبت خوشش مى‌آيد، ما هم تسليم هستيم. از لهو و لعب خوشش مى‌آيد، ما هم تسلميش هستيم. اختيار دستمان را نداريم. اختيار پاى خودمان را نداريم. اختيار غضب خودمان را نداريم. مى‌گوييم آقا ديگر عصبانى شدم، هر چه به دهانم آمد گفتم! عصبانى شدم يعنى چه؟! عصبانى شدم يعنى من يک آدمى هستم که مالک نفس خودم نيستم. همين قدر که عصبانى شدم اختيار من ديگر دست اوست. هر چه که به دهانم مى‌آيد، چون عصبانى هستم، مى‌گويم. آن ديگرى مالک شهوت خودش نيست. آيا نبايد انسان مالک نفس خودش باشد؟ اصلاً تا ما مالک نفس خودمان نباشيم، مى‌توانيم مسلمان باشيم؟ نه، مسلمان بايد مالک نفس خودش باشد.

دومين درجه‌ی ربوبیت مالک خاطرات نفس بودن است... .

برای مطالعه بیشتر به کتاب «آزادی معنوی» شهید مطهری مراجعه نمایید.

منبع: کتاب «آزادی معنوی» استاد شهید مرتضی مطهری

 

تاريخ: ۱۳۹۳/۱۰/۴
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما:
سامانه اعزام مبلغ دفتر تبلیغات سمتا
کارگاه مطالعات سینمایی
دوره مسیحیت
نقد فرق تصوف و دراویش
تربیت مبلغ خواهران
زمانبندی امتحانات بینش مطهر
فراخوان جذب، گزینش و ارتقاء رتبه
پاتوق داستان
ایپرسش
دانلود نرم افزارهای مرکز ملی پاسخگویی
فرم ارسال اخبار شما
لینکستان سایت‌های مرتبط
آخرین اخبار سایر خبرگزاریها
  صفحه اصلی  |   گزارش از مطالب  |   درباره ما  |   اخبـــار  |   دانلود نرم افزار 
Copyright © 2010. All rights reserved.
Developed by WebBox Portal